
_من وقتی پدرم مرد همه چیزم را از دست دادم، من شب عروسیم که فهمیدم بچه ای در کار نیست همه چیزم را از دست دادم... من موقعی که آفتاب وارد زندگیم شد همه چیزم را از دست دادم.این ها که تو بهشون میگی مال و منال پشیزی برای من نمی ارزن، بردن که بردن... بدرک. امید دستش را روی شانه ی سیاوش گذاشت:_سیاوش، آفتاب حتی این خونه را هم مبل فروخته، احتمالا تا چند ساعت ديگه میان... بهتره وسایلت را جمع کنی بریم خونه من...
ادامه مطلب
سوار ماشین شد و سریع حرکت کرد، ذهنش درگیر آفتاب بود، دلش نمی خواست که آفتاب لیلا باشد، دلش نمی خواست که آن لیلای مهربانش تبدیل به یک افعی خوش خط و خال شده باشد، باورش سخت بود، نمی دانست حق با چه کسی است، نمی دانست که چه کسی راست میگوید و چه کسی دروغ.موبایل روی صندلی کنار راننده ويبره رفت و اسم سیاوش روی آن خاموش و روشن میشد.تلفن را روی اسپیکر گذاشت._سلام، بیدار شدی؟ _کجایی؟_توی نامه نوشته بودم که ...
ادامه مطلب
خورشید نیز، آن را حس کرده بود که خود آرام آرام گام های کوتاهی به سمت خجسته بر می داشت و توانست مسافت کوتاه را تمام کند و دو خواهر بتواند در آغوش یک دیگر قرار بگیرند.لیلا که لبخند اش با قطرات اشک روی صورتش در آمیخته شده بود همانند بقیه نظاره گر آن صحنه بود.خورشید، چشمانش را باز کرد و به لیلا نگاه کرد، لیلایی که صورتش هیچ شباهتی به صورت لیلا نداشت، عذاب وجدان به سراغش آمد، اگر اون به این شکل در آمده...
ادامه مطلب
_خوب._..xa0_باشه._..._نگران نباش._..._امید... ازت ممنونم.تماس را قطع کرد و روی مبل کنار هیراد نشست.خورشید اول از همه به حرف آمد:_کی بود، خجسته؟_امید بابا زاده. سهیل با تعجب پرسید:_چکار داشت؟_بهم گفت که رضایت بدم از اون جنازه ی تست گرفته بشه، گفت این طوری ثابت ميشه که خورشید زندست، گفت می خواد کاری کنه که اون جنازه به اسم لیلا بره داخل خاک، گفت این طوری کسی سراغ لیلا نمی گرده و می تونه با اسم آفتاب ز...
ادامه مطلب
چشمان سیاوش غمگین شد._چرا انقدر بهم دروغ گفتی، چرا انقدر بهم ضربه زدی.فریاد زد:_با خودخواهیت همه را نابود کردی، من، لیلا، خورشید، خجسته...حتی خودت را.سیاوش لبانش را تر کرد:_من... معذرت می خوام.پوزخندی زد:_معذرت؟ معذرت می خوای، فقط همین؟وقتی فهمیدم که آفتاب چه بلایی سرت آورده، دلم برات خیلی سوخت، با خودم گفتم که مگه سیاوش به کی بدی کرده، اما حالا، حالا هر بلایی که سرت اومد حقته، حتی کمم هست... تو ص...
ادامه مطلب
_اتاقش همین. نگاهش را از در اتاق گرفت و به سهیل دوخت،با صدای آرامش گفت:_ممنونم،لطف کردی،میشه تو اینجا بمونی من برگردمسهیل ناراضی سری تکان داد.آرام دستگیره را پایین کشید و داخل شد، سیاوش نیم نگاهی هم نه انداخت تا ببیند چه کسی وارد اتاق شده،برایش هم مهم نبود،دیگر فقط پرستار ها بودند که رفتامد می کردند.خورشید غمگین نگاهش را به سیاوش دوخت و زمزمه کرد:_باور کنم این خودتی که روی این خوابیده؟ بااین شکل.س...
ادامه مطلب
وقتى به یه مگس بال هاى پروانه رو بدى نه قشنگ میشه نه میتونه باهاش پرواز كنه!! xa0 میدونید دارم از چى حرف میزنم؟! xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 "اصالت" xa0 بال و پر بیخود به کسی دادن اشتباهه... xa0...
ادامه مطلب
" بعضي وقت ها سكوت ميكني؛ چون انقدر رنجيده اي كه نمي خواهي حرفي بزني! بعضي وقت ها سكوت ميكني؛ چون واقعا حرفي براي گفتن نداري! گاه سكوت ميكني؛ گاه سكوت يك اعتراض است، گاهي هم انتظار، اما بيشتر وقتها سكوت... براي اين است كه هيچ كلمه اي نمي تواند غمي را كه تو در وجودت داري توصيف كند!"...
ادامه مطلب
سلام چند وقته همش پست می زارم اما دریغ از یک نظر فکر می کردم هرچی جلو تر. میرم یشتر نظر می زارید اما انگار برعکس شد اگه رمان آدم برفی بی مزه شده بگید به خدا ناراحت نمی شم فوقش وبلاگ می بندم.وقتیxa0ی پستی میزارم دلم می خواد شما بیایدنظر بدید بگید درباره ششخصیت ها چی فکر می کنید بگید داستان خوبه یا نه ولی هیچی نمیگید احساس می کنم آدم برفی خوب پیش نميره اگه خوب بود شما هم نظر میزاشیتید مگه نه ؟xa0 حالاازتون سوال دارم وبلاگ ببندم یا نه؟xa0...
ادامه مطلب
••• تلخ ترین قسمت هر آهنگ اونجاست xa0 که متوجه صدای خواننده نیستی xa0 و تمام توجهت فقط و فقط xa0 نسبت به یک تصویر گذشته ست xa0 که با اون آهنگ یادت میاد!! ••• ...
ادامه مطلب
یادمان باشدxa0 همیشه قدری کنجکاوی پشت : همینطوری پرسیدم! قدری احساس پشت : به من چه اصلا! قدری عصبانیت پشت : چه میدونم! و اندکی درد پشت : اشکالی ندارد ، xa0وجود دارد.....!...
ادامه مطلب
نمی توانم با " کمی دوست داشتن "xa0 زندگی کنم من " دوست داشتنِ زیاد " می خواهم دوست داشتنِ تمام و کمال یک جور غرق شدن... یک جور دیوانگی محض... مثل تسلیم تنی تشنه، به خُنکای قطره های باران مثل شنیدن هزار بارۀ یک آهنگ تکراری مثل یک موج سواری داغ، درآشوب دریایی طوفانی مثل رفتن تا انتهای راهی که بازگشتی ندارد... من با " کمی دوست داشتن " زنده نمی مانم با کمی دلخوشی، با کمی لذت من یک التهابِ داغِ نفس گیر می خواهم یک آغوشِ گرم در سردترین فصل سال... چرا نمی فهمی آنهایی که با "کمی دوست داشتن" زندگی کرده ا...
ادامه مطلب
مــــــــــــــــــــن آرام دوستت خواهم داشت...xa0 xa0 طوری که خودت هم از این علاقه بویی نبری!!! همین که بودنت را حس کنم کافیست! تو در دنیای زیبایت عاشق هر كسى كه دوست دارى باش .. xa0 من از دور عاشقی خواهم کرد...!...
ادامه مطلب
دوستان خوب خواهش میکنم دوتا نظر بزارید که به هیجان بیام بقیش بزارم. . . .. . . . . . . . . . من منتظر نظراتتون هستم ها.گفته باشم....
ادامه مطلب
xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0 xa0 xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0 اینم از پست جدید و طولانی....
ادامه مطلب
سلام سلامxa0 ببخشید دیر پست گذاشتم ولی سعی میکنم ازامشب هرشب پست بذارم ولی قول نمی دم این پست آخر فصل اول و به زودی فصل دوم میزارم اگه خیلی دوست دارید فصل دوم بخونید حتما نظر بزارید منم سریع تر فصل بعدی را میزارم. درظمن اگر مچ ها و انگشت هاتون درد نمی گیره نظر بزارید وگرنه فصل دوم را نمی زارم.xa0 بگید درباره شخصیت ها چه فکری می کنید کدوم دوست داشتنی تره، اگه جای شخصیت ها بودید چیکار می کردید از این طور حرفا.xa0 راستی امید وارم خوشتوبیاد. دوستت تون دارم بای بای.xa0...
ادامه مطلب
آدم ها مى آيند خودشان را نشان مى دهند اصرار مى كنند براى اثبات بودنشان و ماندنشان اصرار مى كنند كه تو نيز باشى همراهشان همان آدم ها وقتى كه پذيرفتى بودنشان را وقتى كه باورشان كردى به سادگى مى روند و تو مى مانى با باورى كه......
ادامه مطلب
ﺣﺮﻑ ﻫﺎﯾﺖ ﺭﺍ با ﮐﺴﯽ ﺑﺰﻥ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺟﻐﺮﺍﻓﯿﺎﯼ ﮐﻠﻤﺎﺗﺖ ﺁﺷﻨﺎﺳﺖ! ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﺪ ﻭﻗﺖ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺷﺒﯿﻪ ﯾﮏ ﮐﻮﻩ ﯾﺨﯽ ﻣﯽﺷﻮﯼ، ﺁﻓﺘﺎﺑﯽ ﺷﻮﺩ و ﺁﺑﺖ ﮐﻨﺪ.. ﺁﺭﺍﻡ، ﺁﺭﺍﻡ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ می داند ﻭﻗﺖ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺳﮑﻮﺕ می کنی ﯾﻌﻨﯽ ﺣﺮﻑ ﻫﺎﯾﺖ ﺟﺎﯾﯽ ﮔﯿﺮ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻧﺪ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ xa0 "ﻧﺎﮔﻔﺘﻪ " ﺗﻮ ﺭﺍ می فهمد... xa0...
ادامه مطلب