سیاوش چشمانش، گرد شد:
_منظورت چیه؟
_توی اون تصادف، لیلا بر اثر آتیش صورتش سوخت... دیدی که حتی توهم که باهاش زندگی می کردی هم نشناختیش... حتی تو هم نفهمیدی که آفتاب همون لیلاست...
احساس کرد پاهایش سست شده،نمی توانست حرف های امید را باور کند.
امید که در آن حال دیدش دلش سوخت، اما جای پشیمانی نبود.
سیاوش روی سکو نشست و چشمانش را بست.
امید آرام گفت:
_این بلا هم برات کمه.
سیاوش تا آمد به خود بیاید که امید چه گفته و چشمانش را باز کند، کل صورتش شروع کرد به سوزش، امید سریع از آنجا دور شد و مردم به سیاوش که پخش زمین شده بود وفریاد می زد از سوختن جمع شدند.
***
صدای رد بلند او را از خواب بیدار کرد، ترسیده و عرق کرده به این طرف و آن طرف نگاه می کرد.
کمی که گذشت صدای نفس های آرام تر شد، کابوس دیده بود.
صدای گوشی اش بلند شد، بدان آنکه شماره و اسم را ببیند تماس را وصل کرد اما حرفی نزد:
_الو... لیلا!
چشمانش را باز کرد.
_امید...
_همه چیز تموم شد، لیلا من فقط بخاطر تو این کار کردم... به خاطر تو، بخاطر خورشید، بخاطر تمام کسایی که مثل خورشید بودند.همه کسایی که سیاوش بهشون ضربه زد.
ترس وجودش را گرفت.
_امید... توو... تو چچ... چیکار کردی؟
_خدافظ، لیلا منو ببخش... ببخش که باهات بد کردم...
_الو، امید... الو...امید... امید.
صدای متعدد بوق در گوشش پیچید.
***
بی قرار در راه رو راه می رفت، کل صوتش از گریه خیس شده بود.میترسید، میترسید کار امید باشد، دل دل دعا می کرد که حدسش اشتباه باشد.
نگاهش به در ورودی خورد که آفتاب داخل شد.
صدایش زد آفتاب سریع خود را به او رساند.
_نازنین چه اتفاقی افتاده؟ چرا گفتی این وقت شب بیام اینجا؟
نازنین سرش را به زیر انداخت.
_نکنه امید اینجاس...
سری به نشانه منفی تکان داد:
_نه...
_نازنین تورو خدا حرف بزن، بگو چی شده؟
_سیاوش آوردن اینجا، یکی روی صورتش اسید پاشیده.
دستش را روی دهانش گرفت و "هن" بلندی گفت ، روی صندلی پشت سرش نشست، نگاهش را از به نازنین دوخت، زمزمه کرد:
_کار امید...
_مردمی که اونجا بودن مشخصات ی مردی را دادن که شبیه به امید بوده، اما سیاوش هنوز حرفی نزده.
دنیا دور سرش می چرخید، همان موقع مردی که رپوش سفید به تن داشت از اتاق بیرون آمد:
_همراه آقای سیاوش راد.
آفتاب از صندلی بلند و با نازنین جلو تر رفتند.
دکتر به حرف آمد:
_متاسفانه اسید تموم صورتشون خورده، اما خدا را شکر بیناییشون از دست ندادن.
آفتاب لبانش را تکان داد:
می تونیم ببینیمش؟
_بله اما لطفا کوتاه.
_چشم.
اول آفتاب و بعد نازنین داخل اتاق شدند.
سیاوش سرش رو به پنجره بود.
_سیاوش...
سیاوش سرش را برگرداند و به آفتاب نگاه کرد، باورش سخت بود اما او واقعا لیلا بود.
_سلام... لیلا.
قطره اشکی از گوشه چشمش دوید.
_کی این کار کرده؟
جوابی به سوالش نداد.
_نمی دونم خوشحال باشم از اینکه زنده ای یا ناراحت که آفتاب من همون لیاست.
_لیلا مرد، همون روز توی تصادف مرد، تصادفی که تو مسبب اش بودی... اما آفتاب که من باشم... من هیچ وقت آفتاب تو نمیشم.
_چرا اینجایی؟
_می خوام مطمئن بشم تو انقدر دشمن داری که کسی که این کار باهات کرده امید نیست.
_خودت چی فکر می کنی؟
می دانست این کار امید است اما نمی خواست باور کند و به خود امید واری می داد، لب گشود که جواب سیاوش را دهد، همان موقع بود که در باز شد و دو مرد وارد اتاق شدند.
_سلام، سرگرد مرتضوی هستم، اگه ميشه می خوام که با آقای سیاوش تنها صحبت کنم.
نازنین سلام نظامی داد و کارتی را به مرد داد.
_سروان علی یار هستم، اگه ميشه من هم حضور داشته باشم.
_نسبتی هم با آقا دارید؟
_خیر، اما...
_پس نميشه، خودتون هم می دونید.
آفتاب لب زد:
_من دخترعموش هستم ميشه بمونم؟
_متاسفانه خیر، اگه ميشه بیرون منتظر باشید.
ناچار با نازنین بیرون رفت و در را بست، اما دلش آنجا بود و دعا می کرد که سیاوش حرفی از امید نزند.
مرتضوی نگاهی به سیاوش که صورتش میان باند ها پیچیده شده بود گفت:
_امید وارم بهتر باشید، وقت دارید بهمون بگید قضیه چیه؟
_کدوم قضیه.
_قضیه اینکه، ...
اشاره ای به صورتش کرد:
_چه کسی صورتت این جوری کرد.
سیاوش نفس عمیق کشید.
_نمی دونم.
ابروان مرتضوی بالا پرید:
_نمی دونی؟
_نه، ندیدمش.
_اما مردمی که اونجا حضور داشتند گفتند داشتین ی نیم ساعتی با اون آقا حرف میزدید.
سیاوش پوزخندی زد که از پشت آن همه باند مرتضوی متوجه نشد:
_پس برید از همون مردم بپرسید.
_چرا شکایتی نمی کنید؟
_از کی شکایت کنم؟ میگم ندیدم کار کی بود.
مرتضوی پرونده را بست.
_باشه، پس اگه چیزی یادتون افتاد، خبرم کنید.خدانگهدار.
جوابی نشنید، آرام بیرون رفت و آفتاب را دید، آفتاب از روی صندلی بلند شد، مرتضوی گفت:
_پسر عموی عجیبی دارید.
آفتاب با تعجب گفت:
_چی؟
_مردمی که اونجا حضور داشتند، گفتند که پسرعموتون با مضمون داشتند حرف می زدند، اما ایشون اصرار دارند که ندیدند چه کسی روی صورت شون اسید پاشیده.
آفتاب نفس عمیقی کشید، برای یک بار هم که شده سیاوش کار درست کرده.
_شما به کسی مشکوک نیستید.
_خیر.
_خیلی خوب، امیدوارم که واقعا همین طور باشه، خدا نگهدار.
_به سلامت.
***
سهند عصبی پایش را تکان می داد، سرش را بالا آورد:
_جواب نداد خجسته؟
_دارم میگیرمش.
سهیل آرام گفت:
_تو چرا انقدر نگرانی سهند؟ بچه که نیست.
_بچه نیست ولی بعضی مواقع بی فکر بازی درمیاره.
صدای خجسته توجه همه را جلب کرد:
_الو آفتاب...
صدای گرفته اش آرام زمزمه کرد:
_بله.
_آفتاب خوبی؟اتفاقی افتاد؟
_خورشید پیشت؟
_آره چطور؟
_پس هیچ عکس العملی به حرفام نشون نشده.
با اکراه باشه ای گفت، آفتاب ادامه داد:
_امید اسید پاشیده روی صورت سیاوش.
_چی؟
همه به طرف خجسته برگشتند.
با غضب صدایش کرد
_خجسته!
نگاهی به جماعت نگران کرد:
_آهان که این طور... باشه، می خوای من بیام اونجا؟
_نه.
_کسه دیگه ای چی؟
_نه، فعلا مراقب باش خورشید بویی نبره.
_باشه باشه، حواسم هست.
_کی برمیگردی؟
_حالم که سر جاش اومد میام.
_باشه، خستت نمی کنم، فعلا.
تماس را قطع کرد و به جمعیت خیره شد، هیراد لب باز کرد:
_خوب، چی گفت.
خجسته نگاهی به خورشید انداخت لبخند هول هولکی به روی لبش آورد.
_هیچی، چیز خاصی نبود ی مشکلی توی شرکت پیش اومده بود، مجبور شده بره تهران، میاد تا عصر.
سهند اخمانش را در هم کرد:
_چه مشکلی که باید، سه و چهار نصفه شب بلند بشه بره.
شانه ای بالا انداخت.
_من چه به دونم.
راهش را کج کرد و به آشپزخانه رفت.
هیراد و سهند بلند شدند و به آشپزخانه رفتند.
_خجسته چه اتفاقی افتاده؟
این را هیراد پرسید، خجسته نگاهی به بیرون انداخت.
با صدای آرام گفت:
_امید اسید پاشیده به روی سیاوش.
چشمانشان گرد شد.
_چطوری؟
_نمی دونم فقط مراقب باشید که خورشید چیزی نفهمه.
_الآن بیمارستان؟
_آره.
_کدوم بیمارستان.
_برای چی؟
_می خوام برم پیش آفتاب.
_لازم نیست، گفت نمی خواد کسی بیاد.
***
چشمانش را باز کرد، نگاهی به ساعت کنار تختش انداخت، ساعت نه و یازده دقیقه بود.
بلند شد و آبی به دست و صورتش زد آرام از پله ها پایین رفت صدای آفتاب را شنید:
_فقط مراقب باشید خورشید چیزی نفهمه.
به پله آخر رسید.
_من چی را نفهمم لیلا؟
همه به طرفش برگشتند.
_چی را قصد دارین ازم قایم کنید؟
کسی حرفی نزد.
_اتفاقی برای کسی افتاده؟
_امید به سیاوش اسیدپاشیده.
احساس کرد قلبش درد گرفت، همه نگاهی به سهیل انداختند.
_چیه؟ بالاخره که می فهمید.
_کی این اتفاق افتاد؟
_دیشب.
_برای همین رفته بودی تهران.
_آره.
_حالش چطوره؟
_صورتش داغون شده.
_می خوام ببینمش.
آفتاب و خجسته همزمان اخمانشان را در هم کردند.
_لازم نیست.
_اما...
_بست کن خورشید، آفتاب راست ميگه.
خورشید حرفی نزد.
***
آرام در میان درختان قدم میزد.
_حال زیبای خفته ما چطوره؟
خورشید لبخندی زد و به پشت برگشت.
_بد نیستم.
سهیل سری تکان داد.
_سهیل...
سهیل نگاهش کرد، آنقدر طنین انداز صدایش کرده بود که ته دلش می خواست با جان و دل جواب دهد، "جان سهیل" اما به "بله" ای اکتفا کرد.
_ميشه من رو ببری سیاوش ببینم.
ابروانش را در هم کرد.
_بعد اون همه بلا فراموشش نکردی؟
_سهیل، ازت خواهش می کنم، اگه تو نبریم با تاکسی میرم.
_لازم نیست، خودم میبرمت.
خورشید لبخندی به لب آورد.
_پس لطفا به کسی نگو کجا می خوایم بریم.
_اونم به چشم زیبای خفته.
خورشید لبخند مهربانی به لب آورد.
***