عشق آدم برفی به خورشید. 34

خرید بک لینک
خورشید نیز، آن را حس کرده بود که خود آرام آرام گام های کوتاهی به سمت خجسته بر می داشت و توانست مسافت کوتاه را تمام کند و دو خواهر بتواند در آغوش یک دیگر قرار بگیرند.
لیلا که لبخند اش با قطرات اشک روی صورتش در آمیخته شده بود همانند بقیه نظاره گر آن صحنه بود.
خورشید، چشمانش را باز کرد و به لیلا نگاه کرد، لیلایی که صورتش هیچ شباهتی به صورت لیلا نداشت، عذاب وجدان به سراغش آمد، اگر اون به این شکل در آمده بود، تغصیر او بود.

آرام از آغوش خجسته بیرون آمد و به طرف خواهر دومش راه افتاد.
آفتاب دست راستش را به صندلی گرفت و از جایش بلند شد و به طور غیر منتظره ای در آغوش خورشید قرار گرفت:
_خوشحالم که زنده ای.
_شنیدم که چه بلاهایی به سرت اومده، همش هم تقصیر من بود.
_تو هیچ تقصیری نداشتی.
_چرا داشتم، تو به من گفتی اما من...
بغضش مانعی شد برای ادا کردن بقیه حرفش.آفتاب از این سکوت او استفاده ای کرد و هیسی گفت و ادامه داد:

_تو هیچ وقت تقصیری نداشتی، تنها آدم بی گناه این بازی تو بودی و هستی.
خورشید تصمیم به آن گرفت که فعلا سکوت اختیار کند.
صدای آيفون توجه همه را به خود جلب کرد، سهند اول از همه لب گشود:
_وای، یادم رفت بهتون بگم.
سهیل به طرف برادرش برگشت:
_چی شده؟
_وقتی تو راه بودیم سیامک بهم زنگ زد پسر مهری خانم، گفت یک مردی اومده خونه ما و دنبال آدرس ما میگذشته، اونم ها هم که نمی دونستن آدرس اینجا را دادند.

سهیل سریع گفت:
_حتما سیاوش راد.
آفتاب جواب داد:
_نه... فکر نکنم سیاوش به این زودی بخواد بگرده دنبالمون.
هیراد ادامه داد:
_پس حتما یکی از فامیل های خودتون.
سهیل نیش خندی زد:
_کدوم فامیل، ما از دار دنیا فقط ی عمه داریم که آدرس اینجا را بلد.

خجسته لب گشود:
_پس دیگه کی می تونه باشه؟
_حتما امید...
همه به طرف آفتاب برگشتند.
آفتاب امید را خیلی خوب میشناخت، او باهوش تر و سمج تر از سیاوش بود، تنها چیزی که نمی دانست آن بود که چطور بعد از فهمیدن آنکه سیاوش چه کاری با خورشید انجام داده با او رفاقت دارد.
ناگهان چیزی به ذهنش رسید، ممکن بود امید هنوز نداند که سیاوش چه کار کرده است.

زنگ اف اف برای بار سوم به صدا در آمد، آفتاب نفس عمیقی کشید.
_سهیل برو ببین اگه امید بدون هیچ حرفی در بزن... خورشید، ازت خواهش میکنم که بری توی اتاق.
خورشید به داخل اتاق رفت و تا سهیل آمد که برود در را بزند، باز هم صدای زنگ به گوش رسید.
سهیل رفت و در را باز کرد و برگشت.
چند دقیقه بیشتر طول نکشید که صدای قدم های شخصی در فضای سالن پیچید و بعد خودش پدیدار شد.
نگاهی به جماعتی که آنجا بود انداخت و پوزخندی زد، همان موقع شروع کرد به کف زد و لب زد:

_آفرین... آفرین.
دست از دست زدن برداشت و دستانش را باز کرد:
_آفرین به همتون ، همتون با هم دست به یکی شدید که سیاوش به خاک سیاه بنشونید.
سهند تحمل دیدن امید را نداشت، امیدی که روزی عشق و نامزد لیلایی بود که حال به آفتاب تبدیل شده بود.
با اخمان در هم گفت:
_تو را سَننه؟ شدی وکیل و وسی سیاوش؟

امید نیز اخم کرد:
_طرف حساب من تو نیستی.
آفتاب آرام لب زد:
_برای چی اومدی؟
امید نگاهش را به آفتاب دوخت آفتابی که شک داشت به لیلا بودنش... با آنکه شک داشت اما نگاهش به او سرد و بی روح بود.
آفتاب نیز آن نگاه سرد و بی روح برایش غمگین کننده نبود، گویی عشقش به امید در دلش خاکستر شده بود.

_اومدم که به سوال هام جواب بدی.
آفتاب با پوزخند جوابش را داد.
_کدوم سوال؟ اینکه چرا دار و ندار سیاوش بالا کشیدم؟
_نه، اون که حسابش جداست، سوال ها مربوط به خودم.
آفتاب شانه ای بالا انداخت.
_خیلی خوب،میشنوم بپرس.
_می خوام بدونم چطوری روز تولد تو دقیقا همون روزی که خورشید و لیلا مردن؟
دفترچه و نامه ای را از جیبش بیرون آورد و جلوی پای آفتاب انداخت.

_می خوام بدونم چطوری که دست خط تو با لیلا مو نمی زنه.
آفتاب بر عکس امید آرام بود:
_خودت چه فکری می کنی؟
امید نا امید نالید:
_بگو چیزی که فکر می کنم واقعیت نداره .
آفتاب سری به چپ و راست تکان داد.
_چرا بگم واقعیت نداره.
_چون نمی خوام باور کنم که لیلای من، عشق من به یک افریته تبدیل شده.
آفتاب اخم کرد:
_افریته؟ من به ی افریته تبدیل شدم؟هر کاری که کردم حق سیاوش بود، سیاوش تو را از من گرفت، سیاوش خورشید از من گرفت، سیاوش صورتم را ازم گرفت.

به صورتش اشاره کرد:
_نمی بینی؟ نمی بینی چه بلایی سرم اومده، تو هم منو نشناختی.
تو می دونی سیاوش چه کار هایی که نکرده؟ می دونی دوستیش با خورشید فقط از روی لج با من بود. چون که سال ها قبل به جواب خواستگاريش جواب رد دادم؟
امید با چشمان گرد شده به آفتاب نگاه کرد:

_تو هیچ می دونی، اون شایعات مسخره ای که تو بخاطرش منو ترک کردی کار سیاوش بود؟... تو چه می دونی که خورشید چه حالی داشت موقعی که فهمید سیاوش ازش سو استفاده کرده؟
امید سری به چپ و راست تکان داد.
_نه، اشتباه نکن... سیاوش هیچ کاری با خورشید نکرد... اون فقط کار ضروری براش پیش اومد که مجبور شد بیاد اما به خورشید گفته بود، ویلا بمونه تا برگرده.

_نه، قضیه اصلا این طوری نیست...
همه توجهشان به سمت صدا جلب شد، خورشید جلو آمد، امید به ترس به خورشید نگاه کرد.
_امید... سیاوش بهت دروغ گفته. مدرک هم دارم.
برگشت رو به خجسته.
_آبجی، تو نامه را داری؟
خجسته سری تکان داد و نامه را از کیفش در آورد و به خورشید داد.خورشید نامه را گرفت و به سمت امید رفت و نامه را به او داد.امید با دستان لرزانش نامه را گرفت و شروع کرد به مطالعه.

نامه از دستش افتاد، دستانش میلرزید، پس دروغ بود، تمام حرف های سیاوش دروغ بود... بازی اش داده بود از پشت به او خنجر زده بود...
نگاهش را به تک تک اهالی آنجا دوخت، اهالی که گویا به او دهن کجی می کردند، پوزخندی به حال زارش زد، طلبکار به اینجا آمده بود و بدهکار می رفت، از خود متنفر شد... متنفر برای رفاقتی که در حق یک نا رفیق انجام داده بود، تنفر به خاطر سادگی احمق بودنش... دیگر جایش میان این مردمان نبود، مردمانی که هر یک به نحوی از سیاوش ضربه خورده بودندآرام به عقب گرد کرد و از خانه بیرون رفت.

***
"آرام می رفتم که سیاوش صدایم زد، دستش روی شونم گذاشت که با شدت شونم از زیر دستش کشیدم بیرون.
_چیه، قاتل، هان چیکارم داری؟
_قاتل چیه امید؟ تو داری اشتباه می کنی؟
_خورشید خودکشی کرده اونم به خاطر تو.

_اولا که پلیس ها اعلام کردن اون تصادف بود و خود کشی نبوده، بعد هم من عصر همون روز یک کاری برام پیش اومد و برگشتم تهران،به خورشید گفته بودم صبح برميگردم، امید من نمی دونم که چه اتفاقی افتاد که خورشید اون موقع شب می خواسته برگرده.
نگاهش کردم و آروم گفتم:
_دروغ که نمیگی؟
_آخه من کی به تو دروغ گفتم."
_دروغ گفتی سیاوش، دروغ گفتی.
فریادش در اتاق پیچید، اما کسی نشنید.

عصبی شماره ای را از حفظ وارد کرد و دگمه اتصال را لمس کرد.
_آقا امید...
دلش تنگ شد... دلش تنگ ، امید گفتنش بود بدون هیچ پیشوندی، با اینکه یک بار بیشتر نبود.
_نازنین...
خیلی تغییر کرده بود، مانند قبل ناراحت نمی شد اگر با اسم کوچک صدایش می زد.
_اتفاقی افتاده؟
_می خوام ببینمت.
_کی؟

_هر چه زودتر بهتر.
_فردا خوبه؟
_آره.
نازنین لبانش روی هم فشرد، آرام زمزمه کرد.
_اتفاقی افتاده؟
_اتفاقات زیادی...
***
آرام به سمت خانمی که با چادر مشکی آنجا نشسته بود می رفت.آرام کنارش نشست،نازنین چشم دوخت به قیافه ژولیده اش.
_سلام.

فقط سری تکان داد:
_سیاوش دنبالت می گذشت... حتی با منم تماس گرفت.
نفسش را آه مانند بیرون داد.
نازنین ترجیح داد سکوت کند تا امید به حرف آید.بعد از کمی سکوت امید به حرف آمد:
_همه چیز فهمیدم...
نازنین با تعجب نگاهش کرد تا ادامه دهد.
_نازنین؛ آفتاب...
آب دهانش را قورت داد.
_آفتاب، همون لیلاست...

نازنین با تعجب نگاهش کرد.
_چی؟
_خورشید هم زندست...
نازنین شکه شده بود.
_پَ... پس اونی که توی اون قبر خوابیده کیه؟
امید شانه ای بالا انداخت.
_لابد ی بد بختی مثل من، مثل لیلا، مثل خورشید...
نگاهش را به نازنین دوخت که به سنگ فرش های پارک خیره شده بود.
اسمش را صدا زد،نگاهش را به امید دوخت:

_میشه برام یک کاری بکنی؟
_چه کاری؟
_با خجسته حرف میزنم، تو از اون جنازه توی قبر ی تست بگیر تا معلوم بشه که خورشید نیست؛... بعد هم هر کاری می تونی بکن که همه فکر کنند اون جنازه، جنازه لیلاست... این طوری از هر لحاظ بهتره.
_اما...
_نازنین این کار به نفع همه است...بهم قول بده.
نازنین ناچار سر تکان داد:
_تمام تلاشم می کنم.

***

**++..رمان خانه..++**...

ما را در سایت **++..رمان خانه..++** دنبال می‌کنید

برچسب: برفی,خورشید, نویسنده: بازدید: 43 تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 17:53

صفحه بندی