یکم تلوزيون گشتم هیچ چیز. بدرد بخوری نداشت، رفتم سر گوشیم یکم تو تلگرام گشتم اما حوصلم سر رفته بود دلم ی همصحبت ميخواست.
یکی که از این تنهایی درم بیاره، رفتم توی مخاطبینم ی لحظه دلم گرفت کاش توی مخاطبانم یکی داشتم که به اسم خواهر که باهاش درد دل می کردم،
یا برادر که باهاش جربحث کنم یا حداقل پدری که منتظرش میموندم که وقتی داد میزد از ترس بلرزم یا یکی به اسم مادر که سرم قر بزنه مراقب باشه که لباس گرم تنم باشه از خونه بیرون برم...
نگاهی به در و دیوار خونه انداختم حتی ی عکس نداشتم
که به غیر از خودم کس ديگه هم توش باشه،
نفس عمیقی کشیدم من که از اول عمرم به این تنهایی عادت کرده بودم این همه غر زدنم چیه این وسط.
رفتم تو اتاق رخت خوابم پهن کردم و گرفتم خوابیدم،
خدا خودت فردا را ختم به خیر کن.
یکم این ور اون ور شدم که خوابم نبرد این چه زندگی من دارم ساعت تازه هشت شب.
بلند شدم رفتم لبتابم آوردم.
رفتم اس ام اس های این آقا رحمان سپهر را خوندم، داشت با یکی از دوستاش چت می کرد.
_به یاس گفتی؟
_آره گفتم همون طور که فکر می کردم اخم و تخم کرد خانوادمم طبق معمول طرف اون را گرفتم.
_وای سپهر فکر کن بفهمه یک زنم می خواد همراهت بیا معلوم نیست چی بشه.
_نه یاس همچنین آدمی نیست یاس خیلی درون ریز.
_حالا خود دانی.
_عبدی من دارم دیوونه میشم کاش فردا سرهنگ توی تصمیمش تجدید نظر کنه و من با اون افریته نفرسته ماموریت.
اخمام توهم کشیدم،
چطور جرأت داشت به من بگه افریته حالا که این طور شد از سوزوندن توهم که شده میام مامورت تا قشنگ با کلمه افریته آشنا بشی آقا رحمان سپهر.
در لپتابم بستم و سعی کردم بخوابم.
****
ساعت هشت ربع بود از دست این ساعت ها که بعضی مواقع زنگ نمی خوره دم در که رسیدم نفس عمیقی کشیدم و تقه ای به در زدم و وارد اتاق شدم، سلامی کردم و رفتم پیش عبدی نشستم.
_سلام چرا دیر کردی؟
_ساعتم زنگ نزد، خوابم برد.
به رو به رو نگاه کردم که دیدم مهرجو روبه روم
اخمام که همه میگفتن ترسناکم می کنه تو هم کردم فقط پشت چشمی نازک کرد و به رو به رو خیره شد که سرهنگ گفت:
_خوب حالا که سرگرد سپهر هم اومدن جلسه را شروع می کنیم.
چند تا سرفه کرد که صداش باز بشه.
_نه ماهی میشه که ما فهمیدیم یک باند بزرگ مافیایی تشکیل شده. متاسفانه توی این نه ماه سه نفر از بهترین اعضای ما به شهادت رسیدن.
توی این باند هر خلافی که فکرش را بکنید صورت میگیره و سرگرد رحمان سپهر و سروان هیلدا مهرجو به عنوان یک زن و شوهر وارد این باند میشن، بقیه شما هم باید دورادور مراقبشون باشید.
و شروع کرد توضیح دادن درباره آدم های این باند وقتی تموم شد گفت می تونیم بریم قرار شد سه روز دیگه بین من اون سروان بیرویخت صیغه محرمیت یک سال خونده بشه دو سه روز بعدش راه بیوفتیم.
هر کاری کردم مخ سرهنگ را بزنم که ما هارو باهم نفرسته نشد که نشد.
***
_وای خدا حالا من جواب یاس چی بدم.
_جواب نداره مادر من، اون از شغل من باخبر می دونه که من باید برم ماموریت.
_بله اما تاحالا قرار نبوده با یک زن بری ماموریت.
_لازم نیست بدون.
_یعنی می خوای هنوز ازدواج نکرده بهش دروغ بگی؟
_نه نمی خوام دروغ بگم بهش ميگن پنهان کاری مصلحتی.
_حالا هر چی.
_اما مامان...
_اما نداره پسرم زندگی که با دروغ درست بشه معلوم نیست آخرش به کجا میکشه.
حق با مادرم بود، با اینکه برام سخت بود اما باید حقیقت به یاس میگفتم.
همون موقع بود که صدای آیفن اومد.
_همسرت پسرم برو استقبالش.
بلند شدم رفتم سمت در مامانم و پدرم اومدن جلوی در یاس هم همراه پدر و مادرش وارد شد و شروع کردیم به دست و روبوسی کردن.
کمی که گذشت به یاس اشاره کردم که پشت سرم بیاد و خودمم با ی ببخشید کوچیک بلند شدم رفتم.
_چیزی شده؟
_یاس... می دونی که قرار برم ماموریت... می دونی که به احتمال خیلی زیاد عروسیمون عقب می افته.
_آره می دونم، اما من می دونستم شغل تو چیه و قبول کردم باهات ازدواج کنم...
مطمئن باش من هیچ مشکلی ندارم.
_آره اما مشکل یک چیز دیگست.
_مشکل چیه؟
_مشکل اینجاست که من باید با ی همکار زن برم و مجبورم باهاش ی صیغه محرمیت چند ماه بخونم.
به یاس نگاه کردم که با تعجب بهم نگاه می کرد منتظر هر عکس العملی از سوی یاس بودم که فقط گفت:
_چرا زود تر بهم نگفتی؟
_تنها دلیلش این بود که نمی خواستم ناراحتت کنم زود تر بهت نگفتم چون می خواستم سرهنگ راضی کنم که تنهایی برم اما نشد.
_دوستش داری؟
چشمام گرد شد.
_دیوونه شدی یاس اگه بگم طرف کیه، از تعجب شاخ درمیاری.
_مگه طرف کیه؟
_همون کسی که چند ماه پیش توی مسابقات تیر اندازی اول شد که من هنوز هم مطمئن هستم تقلب کرده.
_همون دختر خوشگله؟
اخمام تو هم کشیدم.
_دختر خوشگل؟؟ واقعا که یاس اگه انتخاب برای ازدواج من نبودم مطمئن باش به سلیقت شک می کردم اون دختر کجا خوشگله؟
_چرا خیلی خوشگله، از منم خوشگل تره.
_یاس، اگه بدونم تو به من و عشقم شک داری مطمئن باش به قیمت اخراج شدنمم که شده این ماموریت نمیرم.
_نه من این رو نمی خوام من به تو خیلی اعتماد دارم... فقط دلم برات تنگ ميشه.
ی نگاه به دور و اطراف انداختم کسی نبود سریع یاس در آغوش گرفتم
_دل منم برات تنگ ميشه.
****
_پس فردا میری محضر.
_اوهوم.
_فردا به عقد یکی در میای که ازش خوشت نمیاد.
_اوهوم.
_دوروز بعدش هم میری میری رشت.
_اوهوم.
_معلوم هم نمی شه کی برگردی.
_اوهوم.
_ای اوهوم درد، اصلا گوش میدی ببینی چی میگم؟
_اوهوم.
_هیلدا.
با دادی که زد از جا پریدم.
_بله.
_اصلا حواست به من هست؟
سری به چپ و راست تکون دادم.
_راستش نه.
_به چی فکر می کنی؟
_این که چرا نباید از هیچی شانس بیارم، همیشه فکر می کردم موقعی که ازدواج کنم می تونم خوشبختی را به دست بیارم، اما حالا ازدواج هم سوریه، شاید شانس ازدواج را از دست بدم.
_عزیزم اینقدر ناراحت نباش، حالا مگه ازدواج چی داره؟
_هر چی هم که نداشته باشه من را از تنهایی در میاره، هر چی هم نداشته باشه این هست که بدونم یک نفر توی این دنیا هست که دوستم داره که اگه دیر برسم خونه نگرانم میشه...
_هیلدا...
_مهسا من از تنهایی خسته شدم، دلم یک همدم می خواد . دلم کسی را می خواد که عاشقش باشم، که عاشقم بشه، تو نمی تونی منو درک کنی مهسا،تو تا هيجده سالگیت مادر و پدر داشتی که بهت محبت می کردن... الآن هم پدربزرگت داری،
اما من کی را دارم؟
منی که حتی یادم نیست اسم مادر و پدرم چی بوده،
منی که فقط یک خاطرات مبهمی تو ذهنم دارم که همه تلخ...
اشک از گوشه چشمم افتاد مهسا هیچی نمی گفت.
_مهسا میشه تنهام بزاری؟
_اما...
_ازت خواهش می کنم.
_باشه عزیزم اگه کاری داشتی زنگ بزن میام پایین.
_باشه عزیزم.
_خدافظ.
فقط سرم تکون دادم، اونم بلند شد رفت بیرون.
هق هقم. شروع شد بلند بلند شروع کردم به گریه کردن.
_خدا یا مگه نمیگن پدر و مادر ها بچه هاشون دوست دارن؟
پس چرا پدر من، منو دوست نداشت؟
این حق من بود؟
ی بچه پنج ساله مگه چه گناهی انجام داده که این بلا باید سرش بیاد؟
خدا یا صدام میشنوی؟؟
حالم خوب نبود، چشمام می سوخت و هنوز فرصت نکرده بودم برم دکتر، همون موقع بود که تلفنم زنگ زد.
چشمام تار میدید اما می دونستم بجز مهسا کسی به گوشیم زنگ نمی زنه اگه از اداره هم کارم داشتند اول با خونه تماس می گرفت . تماس وصل کردم.
_چیه مهسا؟ تو که پنج دقیقه پیش اینجا بودی، نترس من ی اشتباه دو بار تکرار نمی کنم سالم سالمم خودکشی هم نکردم، تورو خدا راحتم بذار.
تلفن قطع کردم.
دوباره سرم گذاشتم روی پشتی مبل که دوباره تلفنم زنگ زد.
_خستم کردی مهسا چته؟
_بزار طرف مقابلت یک کلمه از دهنش دربياد ببین مرد و زن بعد حرف بزنم.
چشمام ژاپنی کردم.
_شما؟
_هه، مثلا فردا می خوای باهام ازدواج موقت داشته باشی اون وقت هنوز صدامم تشخیص نمیدی؟
_آقا ی سپهر؟
_بله خودمم، زنگ زدم بگم قرار شد فردا ساعت ده صبح محضر باشیم.
_باشه میام.
_هه پس می خوای نیای، یا نکنه انتظار داری من بیام دنبالت؟
_من تو زندگیم از هیچ کس هیچ توقعی نداره .
خودم پا دارم کارت اتوبوس هم دارم، فقط اگه به تیتیش قباتون بر نمی خوره آدرس محضر برام اس کنید.
چیز دیگه ای نگفتم و تلفن قطع کردم.
میگرنم داشت اود می کرد و عصابم خورد می کرد که دوباره تلفنم زنگ خورد،
با عصبانیت رد تماس زدم که چند دقیقه بعدش یک اس اومد.
اس باز کردم:
_بهتره یاد بگیری چطوری با مافوقت رفتار کنی... اینم آدرس محضر.
**++..رمان خانه..++**...