عشق آدم برفی به خورشید.37(قسمت آخر)

خرید بک لینک
_اتاقش همین.

نگاهش را از در اتاق گرفت و به سهیل دوخت،با صدای آرامش گفت:
_ممنونم،لطف کردی،میشه تو اینجا بمونی من برگردم
سهیل ناراضی سری تکان داد.
آرام دستگیره را پایین کشید و داخل شد، سیاوش نیم نگاهی هم نه انداخت تا ببیند چه کسی وارد اتاق شده،برایش هم مهم نبود،دیگر فقط پرستار ها بودند که رفتامد می کردند.

خورشید غمگین نگاهش را به سیاوش دوخت و زمزمه کرد:
_باور کنم این خودتی که روی این خوابیده؟ بااین شکل.
سیاوش به طرفش برگشت.متعحب نگاهش کرد،خوشحال بود از زنده بودنش.

_خورشید؟
فقط نگاهش کرد.سیاوش دوباره گفت:
_خوشحالی؟
_چرا خوشحال باشم؟
_این تقاص بلایی که سر تو آوردم.یعنی بقیه این طوری میگن.
_اشتباه میگن،ربطی به من و بلایی که سر من آوردی نداره،این چوب کارایی که خودت انجام دادی.
_اصلا تو اینجا چیکار میکنی؟
_اومدم اینجا که ببینمت.
دستانش را باز کرد.
_پس بیا نگاه کن، خوب نگاه کن.

سری از روی تاسف تکان داد:

_باورم نميشه،بعد از اون همه اتفاق هنوزم خودخواهی.

_چیه؟ نکنه انتظار داشتی که وقتی میای اینجا به پاهات بیوفتم و ازت عذر خواهی کنم،یا نه بهت تقاضای ازدواج بدم و با هم خوشبخت بشیم؟
_نه...برای این اینجا نیومدم،همه میگن بعد از اون همه اتفاق بعد از دو سال و هفت ماه و پنج روز داخل کما بودن،هنوز که هنوز تورا فراموش نکردم،هنوز عاشقتم،میگم عاشقت نیستم ها،اما باور نمی کنند،دروغ چرا خودمم باور نمی کنم،اومدم اینجا که ببیمنت،که لااعقل به خودم ثابت کنم که دیگه عاشق نیستم.
_حالا که فهمیدی،می تونی بری.

به طرف در وردی رفت،اما ایستاد،هنوز جواب یک سوال گرفته بود:
_سیاوش، من واقعا عاشقت بودم، چرا ترکم کردی؟
_چون ساده بودی، احمق بودی...من با تو دوست شدم که لیلا را اذیت کنم،لیلایی که یک روز به من دست رد زد.

_آره حق با توئه من ساده و احمق بودم و چوب سادگیم خوردم،اما توچی؟تو هم چوب غرور و تکبر بیجات خوردی.

دستانش را باز کرد و به دور و اطرافش اشاره کرد:

_ببین،دور اطرافت ببین،از همیشه تنهاتری،از همیشه بی کس تری،تو دیگه هیچ که نداری هیچ،هیچ کسی هم نداری...لیلا فکر میکنه تو را خوب شناخته،اما بهتر از من نشناخته،خواستم بهت بگم اگه فکر انتقام از امید تو سرت بیرون کن،برو سیاوش،فقط برو و بذار همه توی آرامش باشن،دنبال انتقام نباش..
سریع از اتاق بیرون رفت،احساس سبکی می کرد،دیگر هیچ کسی به اسم سیاوش در زندگی اش نبود،احساس سر زندگی می کرد.

سهیل از روی صندلی بلند شد. خورشید لبخندی زد.
_خوشحالی دیدیش؟
_خوشحالم که فهمیدم دیگه هیچ حسی به سیاوش ندارم.
***

نگاهی به خیابان ها کرد:
_مگه نمی ریم ویلا؟
سری به نشانه منفی تکان داد:
_نه.
_برای چی؟
_باید با هم صحبت کنیم.
دیگر حرفی میانشان رد و بدل نشد.ماشین متوقف شد، خورشید نگاهی به جنگل انداخت.
_ميشه پیاده بشی؟
خورشید اطاعت کرد و پیاده شد، سهیل به او پیوست و با هم همقدم شدند.

_می دونی وقتی سمیرا رفت خیلی تنها شدم، فکر می کردم ديگه از کسی خوشم نمياد، اما دوباره عاشق شدم.
خورشید لبخند آرامی زد.
_اگه منظورت اینه که از جدایی با سیاوش ناراحت نباشم خیالت راحت سهیل... من نه ناراحت هستم نه افسرده. تازه خوشحالم که ذات واقعی سیاوش شناختم.
_با اینکه منظورم این نبود اما خوشحالم از شنیدن این حرف.
_پس منطورت چی بود از این حرف؟
دستی به پشت گردنش کشید:
_می دونستی من تا بحال خواستگاری نرفتم؟
_واقعا؟
_آره فقط یکبار رفتم، اونم خواستگاری سوگل برای سهند، برای همین بلد نیستم که چطوری خواستگاری کنم.
_کاری نداره که برو به طرف مقابلت بگو دوستت دارم می خوام باهات ازدواج کنم.
_اگه اون منو نخواست چی؟
_حداقل بهتره، برای یک بار هم که شده شانست امتحان کنی تا همیشه حسرت بخوری چرا حرفی نزدی؟
رفت و جلوی خورشید ایستاد.
_دوست دارم و می خوام باهات ازواج کنم.
خورشید خندید:
_آفرین خیلی خوب بود،حالا باید بری به کسی که دوستش داری این حرف بزنی.

_خوب منم الآن به کسی گفتم که دوستش دارم دیگه.
***
از پشت شیشه به برادر و نامادری اش نگاه می کرد:
_به چی فکر می کنی؟
_به بیکسی لیلا، به بی کسی خودم.

_تو بی کس نیستی؟
_آفتاب شاید، اما لیلا بود، نگاه کن حتی خواهر ناتنیمم از اون طرف نيومده سر خاکم، حتی مراسمی هم برام نگرفتند، زن برادرم چی؟ حتی اون هم نیومده.مثلا بعد تقریبا سه سال پیدا شدم.
_اشکال نداره... تو الآن خیلی چیز ها خیلی کس ها را داری.
دستش را درون دست آفتاب قرار داد.
_دیگه تنها نیستی.
آفتاب لبخندی به روی سهند زد.

_حق با توئه،امروز لیلا صمدی برای همیشه مرد،من دیگه آفتاب راد هستم.

سهند لبخندی زد:
_دیگه بریم؟ ناسلامتی ساق دوش هستیم ها.

آفتاب لبخندی زد:
_آره بریم.
_باشه پس اول تو رو بزارم آرایشگاه پیش عروس ها، بعد هم خودم برم پیش سهیل و هیراد.
سری تکان داد.
***
لبخندی به روی دو عروس و داماد در جایگاه زد.خوشحال بود،برای خوشبخت خورشید و خجسته.

_آفتاب...
به پشت برگشت، با دیدن نازنین لبخندی به لب آورد و در آغوشش فرو رفت.

_خوشحال شدم که اومدی.
_ولی باید سریع برم.
_چقدر بد.
نگاهی به دو عروس انداخت و دستش را تکان داد و همزمان گفت:
_نظر کی بود، دوتا خواهر با هم عروسی بگیرند.
_خورشید از خجسته پرسید که کی عروسی گرفتند گفت که فقط عقد کردند، سهیل هم گفت که با هم جشن عروسی بگیرند.
نازنین سری تکان داد و دوباره به خورشید و خجسته خیره شد،آهی کشید:

_دیدی چقدر سریع سه ماه گذشت.

_آره،و چه اتفاقاتی هم که نیوفتاد.

_همین طور.

_راستی امید چطوره؟

_نمی دونم،دکتر ها میگن که خوب پیش میره،اما آدم عاقل هم توی تیمارستان دیوونه میشه چه برسه به امید که...

_هیشـــــــــــــــــــش هیچی نگو،امید حالش خوب میشه،دست کمش نگیر.

_اما امید،اون بیگناه ترین آدم بازی بود.

_دنیا همینه،تر و خشک همیشه خدا با هم میسوزند.

اشک هایش را پاک کرد.آفتاب لبخندی زد:

_آفرین،امید ی زن قوی می خواد،باید قوی باشی به امیدخدا امید زودتر خوب میشه و ماهم ی عروسی دیگه ای را میبینیم.

نازنین خندید:

_تو واقعا دیگه حسی به امید نداری؟

_از اولم نداشتم،فقط با چشم باز انتخابش کردم،راستی خبری از سیاوش نداری؟

_نه،هنوز مفقود الاثر.

آفتاب سری تکان داد:

که این طور...

_من دیرم شد،میرم پیش خورشید و خجسته و تبریک میگم و بعد هم میرم.
آفتاب سری تکان داد.
نازنین به پیش آن ها رفت.
_وقت داری قدم بزنیم؟
آفتاب به پشت سرش نگاه کرد و لبخندی زد:
_چرا که نه.

***
_خوشحالم...
_چرا؟
_بخاطر به سر انجام رسیدن این عشق های یک طرفه.
_همشون به سر انجام نرسیده.
_کدوم؟
_تو...
شانه ای بالا انداخت.
_امروز خیلی خوشگل شدی.
لبخند تلخی زد.
_چه حسی داری وقتی منو میبینی؟یاد سوگل می افتی؟

_نه، آخه تو هیچ شباهتی بهش نداری.البته از نظر اخلاقی.
سرش را پایین انداخت.
_اگه امید حالش خوب بشه و از تیمارستان مرخص بشه،تو برمیگردی پیشش؟
_نه، عشق امید به من هم شده عشق آدم برفی به خورشید... ولی اون نازنین دوست داره، نازنین همین طور.
_عشق آدم برفی به خورشید؟
آفتاب لبخندی زد:
_آره...
_خوب این حالا یعنی چی؟
_آدم برفی ها عاشق خورشید هستند،دوست دارند خورشید از پشت ابر ها بیاد بیرون و تا بتونن ببیننش.آدم برفی همیشه نگاهش به آسمون، برای اومدن خورشید، می خواد ببینتش چون عاشقش، اما نمی فهمه که وقتی خورشید دربياد اون که میمیره، اما آخرش آرزوش برآورده ميشه و خورشید میاد بیرون و این آدم برفی که آب ميشه و میمیره.
توی عشق یک طرفه هم یکی آدم برفی و یکی خورشید.
ابرویی بالا انداخت.
_تفسیر جالبیه.
چیزی نگفت.
_می خوام زندگیم از نو شروع کنم.

_خیلی عالیه.
_می خوام دوباره شانسم امتحان کنم.می خوام بدونم دختری هست که اونقدر ديوونه باشه که بخواد زن بشه.
_بنظرت هست؟
_حدس میزنم باشه.
ایستاد، سهند هم ایستاد.نگاه کرد به چشمان آبی اش،آفتاب زمزمه کرد:
_حدس نزن مطمئن باش.
_حتی اگه آخر و عاقبت این عشق سرنوشتی چون سوگل باشه.
_حتی اگه ی همچین سرنوشتی داشته باشم سهند... تا آخر دنیا پات هستم و پات می ایستم.
_دوستت دارم آفتاب...
_دوستت دارم سهند...
***
دستش را کرد در سطل زباله بزرگ سبز، کمی در زباله ها گشت و آن هایی که قابل استفاده بودند را برداشت و در گونی کهنه اش گذاشت، تمام لباس هایش کهنه و رنگ و رو رفته بود، آرام گونی را روی دوشش گذاشت و حرکت کرد به سمت خیابان شلوغ... و هیچ یک از این مردم نمی داستند که او کسی نیست جز سیاوش راد...

پایان

20:44

22/12/95

shin,lam

**++..رمان خانه..++**...

ما را در سایت **++..رمان خانه..++** دنبال می‌کنید

برچسب: برفی,خورشیدقسمت, نویسنده: بازدید: 94 تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 17:53

صفحه بندی