عشق آدم برفی به خورشید. 33

خرید بک لینک
سوار ماشین شد و سریع حرکت کرد، ذهنش درگیر آفتاب بود، دلش نمی خواست که آفتاب لیلا باشد، دلش نمی خواست که آن لیلای مهربانش تبدیل به یک افعی خوش خط و خال شده باشد، باورش سخت بود، نمی دانست حق با چه کسی است، نمی دانست که چه کسی راست میگوید و چه کسی دروغ.
موبایل روی صندلی کنار راننده ويبره رفت و اسم سیاوش روی آن خاموش و روشن میشد.
تلفن را روی اسپیکر گذاشت.
_سلام، بیدار شدی؟

_کجایی؟

_توی نامه نوشته بودم که کار فوری برام پیش اومد، مجبورم برم خارج از شهر.
سیاوش زمزمه وار گفت:
_نمی دونم چرا همه با نامه ازم خداحافظی می کنند.
_چیزی گفتی؟
_نه، کی برمیگردی؟
امید نگاهی به جاده انداخت:
_معلوم نیست.
_اتفاق بدی که نيافتاده؟
_نه...
لبانش را به هم فشرد اما باید شک هارا از میان می برد.

_سیاوش...
نفس عمیقی کشید و سوالش را پرسید:
_توکه تو ی این چند سال به من دروغ نگفتی؟ تو که چیزی که حق من بوده بدونم را از من پنهون نکردی؟
پنهان کرده بود، دروغ گفته بود اما دلش نمی خواست که رفیق اش هم برود جز چیز هایی که از دست داده بود.
_نه...
این نه از ته دل نبود اما امید با آنکه آن را فهمید باز هم به خود نهیب زدکه اشتباه می کند.

***
کنجکاو به سمت آشپز خانه ای رفت که چراغش روشن بود.
سهیل را دید که کمی برنج در بشقاب می ریزد و درون سینی می گذارد.
_چکار می کنی؟
سهیل از ترس به بالا پرید و قاشق از دستش روی زمین افتاد و صدای بدی داد.
به پشت برگشت و دستش را روی قلب اش گذاشت.
_خدا عاقبت به خیرت کنه دختر، توخونه چی کار می کنی؟

_می خوای کجا باشم، چکار کنم؟
_منظورم اينه مگه با بقیه نرفته بودی؟
_نوچ حوصله اش را نداشتم، تو خودت چرا نرفتی؟
_اِمــــم، منم حوصله نداشتم.
سری تکان داد:
_غذا مال کیه؟
سهیل همان طور که خم شد و قاشق را برداشت گفت:
_مال گربه ها، بیچاره ها چیزی ندارند بخوردن؟
_بعد گربه ها با قاشق و چنگال غذامی خوردند؟

سهیل تازه فهمید که چه سوتی داده است.
_آره، پس چی فکر کردی، گربه های اینجا با کلاس هستند، اصلا بدون قاشق دست به غذا نمی زنند، نه چون چهار دست و پا راه میرن، دستاشون کثیف.
سهیل سعی کرد بخندد، اما آفتاب همان طور بی روح و جدی جلویش قد علم کرده بود.
_از وقتی اومدیم شمال، من همش احساس می کنم که تو و سهند یک چیزهایی را از. من پنهان میکنید.

سهیل نگاهی به دور و اطرافش انداخت:
_آفتاب جان، می خوام برای ناهار حلیم بادمجون درست کنم اما بادمجون نداریم، میشه زحمت بکشی بری از بیرون برام بخری؟
_توکه قیمه درست کردی .
سهیل خود را لعنت فرستاد بخاطر بی فکر حرف زدن هایش.
_خوب می خوام حلیم هم درست کنم.
_سهیل چی شده؟
_هیچی.

_سهیل تو چی را داری پنهان می کنی؟
سهیل عصبی شد، قاشق را روی اپن کوبید و گفت:
_من چی را پنهان می کنم یا تو؟ هان؟
_مگه من چی را پنهان کردم.
_تو اگه راست میگی و خورشیدی چرا به خجسته نمیگی که خواهرشی.
آفتاب اصلا انتظار این حرف را نداشت،

با جمله ای که از پشت شنید جیغی زد و به عقب برگشت:
_چون خورشید واقعی نیست.
آفتاب با دیدن صورت جلوی رویش از ترس به زمین افتاد، نا منظم نفس میکشید.با لکنت کلامی را بر زبان آورد که خود باور نداشت درست باشد:

_خو... خور... خورش... خورشش... خورشید.
نوزده دی هزار سیصد و نود و سه .
_سهند، سهند بزن کنار. اونجا رو ببین. بزن کنار.
سهند سریع زد کنار و به جایی که سهیل اشاره می کرد نگاه کرد.
_اون ديگه چیه؟
_انگار ی ماشین ولی داره می سوزه.

_سهیل زود باش پیاده بشو شاید کسی داخل باشه
سهیل و سهند هر دو سریع پیاده شدن و به طرف سراشیبی رفتن.
_سهند، سهند بدو بيا اینور ی جنازست.
سهند به طرف برادر خود رفت.
_این که دیگه چیزی ازش باقی نمونده.
سهند خم شد و نبض آدمی که سوخته بود را گرفت:
_سهیل نبضش می زنه.
_الآن زنگ میزنم آمبولانس.
_لازم نیست تا آمبولانس بیاد این بدبخت تموم میکنه.

_پس بلندش کن خودمون ببریمش بیمارستان.
_تا بیمارستان سه ساعت راه است .
_پس تو میگی چه غلطی بکنیم، نمی بینی همه ی صورتش سوخته.
_بیا ببریمش خونه نزدیک تره، تازه بابا می تونه خوبش بکنه.
سهند این حرف را زد و انسان بی جان را بلند کرد و به سمت ماشین برد.
_سهیل توهم مثل منگل ها اونجا واینسا برو ببین کس ديگه ای این اطراف هست یا نه.
سهیل زیر لب غر غر کرد که چه کسی ممکنه است اینجا باشد که همان طور که راه می رفت نگاهش به سمت کسی کشیده شد.

سریع به آن طرف دوید، دخترک برگرداند، مانند دخترک قبلی نبود،سالم بود فقط صورت سفید اش کمی زخمی شده بود.
یکی از دوستانش را زیر زانو های دختر برد و بلندش کرد.
_سهند یک نفر دیگه هم اینجاست.
سهند برگشت و به دخترک روی دستان سهیل نگاه کرد.
_زودباش بیا، باید سریع هر دو را ببریم ویلا.

حال:
آفتاب روی زمین نشسته بود و با ترس نگاهش بین خوشید و سهیل در گردش بود، نمی توانست باور کند، خورشید زنده بود اما چطور؟
سهیل نزد خورشید رفت:
_خورشید، چرا اومدی بیرون.
_خسته شدم از بس از اینکه خودم از دید همه پنهان کردم.
_گفتم که باید یواش یواش به همه همه چیز بگیم.
آفتاب به سختی دهان باز کرد:

_اینجا چه خبره؟
هر دو نگاهشان به آفتاب بود که صدای ماشین از بیرون آمد:
_وای خورشید، خواهرته برو توی اتاق.
_اما سهیل...
_می خوای خواهرت هم مثل آفتاب سنگ کوب کنه؟برو تو اتاق خورشید، من قول میدهم همه چیز راست و ریس می کنم.
آفتاب هنوز توی شک بود، خیلی سریع خورشید از جلوی چشمانش نا پدید شد.
سهیل به جلو آمد تا کمک کند که آفتاب از روی زمین بلند شود اما آفتاب دستش را پست زد و بلند شد.تا خواست حرفی بزند سهیل از آشپز خانه بیرون رفت و به استقبال دیگران.

آفتاب بعد از کمی ایستادن به بیرون رفت.
_سهیل باهات حرف دارم.
همه کسانی که آنجا بودند از دیدن چهره عبوس آفتاب تعحب کردند.
سهیل جواب داد:
_ميشه بعدا حرف بزن...
_نه، همین الآن.
سهند مداخله کرد:

_ميشه بگید چه اتفاقی افتاده؟
سهیل نالید:
_همه چیز فهمیده.
سهند دستی به پیشانی اش کشید.
آفتاب غرید:
_تو هم می دونستی سهند؟ چرا حرفی نزدی؟
_چون منتظر موقعیت مناسب بودم.
_موقعیت مناسب؟ یعنی توی این دوسال و چند ماه موقعیت مناسبش پیش نیومد؟
_اون بیهوش بود... هنوز به یک ماهم نرسیده که از کما بیرون آمده.

_یعنی چی سهند؟ یعنی دوسال تمام خورشید توی کما بوده و تو به من حرف نزدی؟
خجسته "چی" بلندی بر زبان آورد اما کسی توجهی نکرد.
سهند عصبی دهان باز کرد:
_تو خودت چرا به ما دروغ گفتی؟، تو مگه به ما نگفتی که خورشید هستی؟ ما به تو اعتماد کردیم، اما تو به ما دروغ گفتی، حالا چرا طلب کاری خورشید دروغین.
آفتاب ساکت شد، اگر هم می خواست حرفی بر زبان بیاورد بغض گیر کرده در گلویش اجازه نمی داد.

سهند رفت و روی مبل نشست،پاهایش را عصبی تکان داد و با صدایی که کمی آرامی در آن موج می زد گفت:
_ما از وقتی که خورشید پیدا کردیم بی هوش بود...دو روز قبل از ازدواج سیاوش و خجسته به هوش اومد...اگه بهت می گفتیم که خورشید زندست و توی کما، حتما خورشید منتقل می کردی به بیمارستان...
سرش را بالا گرفت و زل زد، در چشمان آبی آفتاب که قطره اشکی از آن به بیرون آمد و روی گونه اش دوید، آرام ادامه داد:

_اون موقع برای بابام خیلی بد میشد، اون موقع حتما براش حبس می بریدن...
آفتاب روی صندلی کنار دیوار خود را رها کرد و همه نگاهشان را به خجسته گرفتند:
_الآن کجاست؟ خورشید کجاست؟ خواهرم کجاست؟
_من اینجام،خواهر جون.
خجسته به پست برگشت، دستش را جلوی دهانش گرفت، گویا هنوز باورش برایش سخت بود که باور کند آن دخترک مو سیاه جلویش، خورشید، خواهرش است.

هر دو اشک میریختند.
خورشید لبخندی بر لب آورد، از همان لبخند هایی که معصوميت چشمان سیاهش را بیشتر به تصویر می کشید.
هر دو با چشمان خیس خیره به یکدیگر بودند.
قدم برداشتند برای خجسته سخت بود...گویا از آن می ترسید که این سرابی شیرین باشد که با قدم گذاشتنش به سویش او از بین برود.

می گویند دیدار شخصی که سال ها منتظرش هستی مانند این است که تشنه ای در بیابان آبی ببیند،

اما من می گویم، مانند انسانی است که پرواز کردن را آموخته،

مردن و زنده شدن را آموخته،

مثل آدمی که بعد از سال ها سپری کردن زندگی خود در زندان نشستند روی تخت پادشاهی را تجربه کنه....
Shin,lam

**++..رمان خانه..++**...

ما را در سایت **++..رمان خانه..++** دنبال می‌کنید

برچسب: برفی,خورشید, نویسنده: بازدید: 61 تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 17:53

صفحه بندی