سرنوشت هیلدا.1

خرید بک لینک

امروز تصمیم گرفتم بعد از یک سال شروع کنم به نوشتن، نوشتن خاطرات چند سال پیش و اتفاقی که مسیر زندگی من خود خواه را تغییر داد.

روز اول که برای دومین بار اسمش شنیده بودم به خوبی به یاد می آوردم از دفتر سرهنگ تازه در اومده بودم کارد میزدی خونم در نمی اومد.
همون موقع بود که عبدالله که داشت با چند تا بچه ها حرف میزد ازشون خدافظی کرد و به سمت من اومد.

_سلام سرهنگ چکارت داشت؟

_ماموریت بهم داد.

_خوبه که تو که همیشه خوشت می اومد.

_ایندفعه فرق می کنه، بابا من هشت ماه ديگه عروسیمه جواب یاس چی بدم؟

_حالا تا هشت ماه ديگه مامورتت هم تموم میشه.

_این پرونده مرموزی که من دیدم عمرا کمتر از یک سال بشه حل کرد، قراره نفوذی برم ها.

_چی این که خیلی بده.

_بدترش اینه که شمال و اگه یاس بفهمه بیچارم.

_بس کن سپهر ی مرد که اونم سرگرد نیرو انتظامی باشه ازدواج نکرده اینقدر زن زلیل ميشه؟ بابا مثلا اونم پدرش پلیس بازنشستش، درک میکنه.

_تا اینجا را تونست درک کنه بقیه ماجرا را چیکار می کنه؟

_مگه بقیه هم داره؟

_بله قرار همکار هم داشته باشم.

_وا اینکه بد نیست، خوب هم هست زودتر می تونید پرونده را حل و فصل کنید.

_پلیس زن.

چشمای عبدالله گرد شد.

_خوب ما ی چیزی هم داریم به اسم دورغ مصلحتی، می تونی نگی که با کسی قراره بری معموریت.

_این ها همه به کنار من مطمئنم که یاس با این مشکلمم کنار میاد، از اون زن های حسود و شکاک نیست.

_از شکاک نبودن اون نیست ميدونه به غیر از خودش کسی به این چهره عبوس نگاهم نمی کنه.

چشم غره ای بهش رفتم که ساکت شد و بحث عوض کرد.

_میگم من آخر هم نفهمیدم مشکل تو چیه؟

_سروان هیلدا مهرجو، این اسم برات آشنا نیست؟

_مهرجو، مهرجو. چرا آشناست.

_برو به پنج ماه پیش.

عبدالله یکم فکر کرد و گفت.

_آهان یادم اومد همون پلیسی که تو مسابقات تیر اندازی اول شد و اگه اون نبود حتما تو اول شده بودی.

بعد زد زیر خنده.

_آخ باید اون روز قیافت میدیدی اگه می تونستی دختر بدبخت با ی تیر خلاص می کردی، چقدر به بیچاره تهمت تقلب کردن زدی. خیلی برات سنگین تموم شد مرد مغرور و خود خواهی مثل تو از ی زن شکست خورده بود.

_خیلی دوست داری تلافی اون روز و امروز سرت دربیارم نه؟

_خوب بابا چیز خودرم، حالا این دوتا قضیه چه ربطی به هم داره؟

یکم نگاهش کردم که انگار دوزاریش افتاد.

_نه غیر ممکن.

_چی؟

_یعنی شما دوتا باهم...

سری تکون دادم.

_ایول بابا، چه فیلم سینمایی بشه از کنار شما دو نفر درآورد.

_این حرف هارو ول کن.

_حالا کی قراره برین؟

_فردا ی جلسه مهمه که همه هستند راستی تا یادم نرفته سرهنگ گفت تو هم هستی فردا راس ساعت هشت.

_باشه.

_حالا بیا بریم ببینم چی ميشه فردا می تونم رگ سرهنگ بزنم این زن عوضش کنه یا نه.

****

آروم کلید انداختم در باز کردم.در آروم بستم چشمام امروز درد گرفته بود بیش از حد به کامپیوتر زل زده بودم.

_آروم از پله ها بالا رفتم راهرو اول رد کرده بودم که در باز شد، اگه باز نمیشد تعجب می کردم.

_سلام هلیا جان.

_سلام مهری خانم، خوب هستید؟ جسارت نباشه هااما اسم من هیلداست.

_حالا اسم که مهم نیست، دیشب نیومدی خونه نگران شدم.

_نگران نباشید توی شرکتی که کار می کردم مشکل پیش اومده بود، همه کار کنان دیشب شرکت بودن.

دوست نداشتم کسی تو کارهام فضولی بکنه و آمار زندگیم به دست بیاره برای همین به هیچ کس نگفته بودم که پلیس هستم.

_حدس میزدم عزیزم، می دونستم توی این دوروزمونه که هیچ کس درست نیست، تو پاک موندی.

"الکی با این حرف ها خرم نکن مهری خانم من عمرا زن اون پسر دستپا چلوفتیت بشم"

لبخندی زدم:

_لطف دارید مهری خانم، فقط من خستم از دیشب نه خوابیدم و نه چیزی خوردم با اجازتون برم استراحت کنم.

_باشه عزیزم برو.

هنوز خان اول نگذرونده بودم که یک راست خان هفتم جلوم ظاهر شد.

_سلام آقای مرادی.

_سلام دخترم دیشب نیامدی خونه.

خدارا شکر کلی هم وکیل وسیع داشتم.

_بله تو شرکتی که کار می کنم مشکل پیش اومده بود مجبور شدم شب بمونم کار هارا راست ریسش کنم حالا شما خوب هستید؟

_نه دخترم چه خوبی پیری هزار درد دلم به همین خونه فکستنی خوشه. پولی که ازش درميارم، الآن هم حالم بد شده باید برم دکتر قلب اما دریغ از این چرک کف دست.

نفس عمیقی کشیدم حالا خوبه هنوز یک هفته هم نشده از موعد روزی که باید اجازه بدیم گذشته مثلا می خواستم پول بذارم کنار برم چشم پزشکی.

_حق باشماست.

دستم کردم تو کیفم حتی عابر بانک هم نداشتم مثلا پلیس فتا بودم و تکنولوژی سرم میشد اما باهاش همراه نمی شدم. کل پولم سیصد تومن بود و اجاره هم سیصد پنجاه.

_بفرماید آقای مرادی ببخشید پنجاه تومنش کمه چند روز ديگه تقدیم می کنم.

دکتر رفتن واجب تر از پول مردم نبود.
پول گرفت.

_اون پنجاه تومن هم قابل نداره، ندادی هم ندادی.

_این چه حرفیه حتما تقدیم می کنم، حالام با اجازه.

از پله ها بالا رفتم.در خونه را باز کردم و وارد شدم در پشت سرم بستم.

خونه من نقلی یک خوابه بود پنجاه متر بیشتر نبود، ی آپارتمان سه طبقه بود که توی هر طبقه فقط یک واحد بود طبقه اول مهری خانم با پسر لوس و مشنگش و همسر صبور و مهربونش احمد آقا میشست.
مهری خانم ی زن چاق سفید بود زن بدی نبود فقط یکم فضول بود چیزی من که خیلی ازش بدم می اومد، برعکس شوهرش آقا احمد پرحرف بود اینقدر هم پسرش لوس کرده بود که حتی بلند نبود شلوارش بکشه بالا طبقه وسط هم خودم میشستم طبقه بالا هم صاحب خونمون آقای مرادی از اون پول دوست ها بود. با اینکه بیشتر از شصت و پنج داشت ولی خیلی سرزنده و سرحال بود.

تمام لباس هایی که کنده بودم را روی مبل انداختم ی مبل تکی بیشتر نداشتم آخه سال به سال کسی زنگ خونه من را نمی زد بجز آقای مرادی برای اجاره خونه.

رفتم سر یخچال فقط دوتا دونه تخمه مرغ توش بود با ی بسته نون.
"خدایا شکرت خیلی ها هستندهمین همندارن"

اومدم تخم مرغ هارا بردارم که زنگ در زدن

هارا سر جاش گذاشتم و رفتم سمت در از چشمی نگاهی انداختم، مهسا بود در باز کردم.

_سلام جناب سروان.

دستم روی دماغم گذاشتم و هیسی گفتم کشوندمش تو.

_نخود تو دهن تو خیس نمی خوره؟

_ایشش همچین میگی انگار همه جا جار زدم توی این یک سال که من فهمیدم به کسی نگفتم که.

_ممنونم مهسا خانم حالا برای چی اومدی؟

به سینی توی دستش که حاوی برنج و خورشت سبزی،یعنی غذای مورد علاقه من بود اشاره کرد.

_گفتم لابد باید گشنه باشی، و احتمال دادم چیزی تو خونه نداشته باشی برای خوردن، و دیدمم که بابابزرگم همه پولهات گرفت، گفتم برات یک چیزی بیارم بخوری ضعف نکنی از گشنگی.

_دستت درد نکنه.

سینی گرفتم و گذاشتم روی زمین خودش هم کنارم نشست.

_خودت خوردی؟

_آره عزیزم تو بخور خیالت راحت.

بسم الله گفتم و شروع کردم به غذا خوردن.

_راستی هیلدا...

نگاهش کردم.

_بیا عزیزم این پول بگیر.

نگاهی به پول های توی دستش انداختم.

_این برای چیه؟

_برای خیرات سر قبر من... خوب معلومه برای اینه که بری چشم پزشکی.

نگاهی به مهسا انداختم.

_ممنونم مهسا اما نمی تونم قبول کنم.

_غلط می کنی که نمی تونی قبول کنی، قضیه، قضیه چشمات شوخی بردار که نیست.

_اما...

_نگاه کن هیلدا خانم این پول قرض نگران نباش پول که دست اومد تا قرون آخرش ازت میگیرم. خودم هم ی دکتر خوب پیدا می کنم فردا صبح بریم پیشش.

_نه فردا صبح ی جلسه مهم دارم فردا صبح نمی شه.اگه میشه بندازش عصر

_باشه بابا عصر.

یکم ديگه غذا خوردم.

_راستی شاید من بخوام برم ماموریت اینجا نباشم، بهت کلید بدم میای به خونم سر بزنی به گل هام آب بدی؟
_باشه اما تا کی؟

_خودمم نمی دونم، قراره بریم شمال.

_برین؟ باکی؟

_ی ماموریت مشترک که دو نفر را میفرستن یکیش منم یکیش هم بدبختانه
ی مرد.

_چرا بدبختانه؟ من جای تو بودم مخش میزدم بعد ماموریت بیاد خاستگاریم.

_اوف از دست تو مهسا، توکه نمی دونی اون کیه.

_خوب بگو ببینم کیه؟

_یادت پنج ماه پیش مسابقه تیر اندازی بود، اول شدم.

_آره یادمه چطور؟

_یادته گفتم ی مردی اونجا بود بهم تهمت میزد تقلب کردم؟

_آره چطور.

_اون مردس.

مهسا ریسه رفت از خنده.

_کوفت به چی می خندی.

_میشه منم بیام؟

_مگه می خوام برم پارک تورم با خودم ببرم خیره سرم می خوانم برم
ماموریت.

_آخه خیلی باحال ميشه، مثل رمان آقای مغرور خانم لجباز.

_عزیزم این زندگی واقعی رمان و داستان که نیست تازه رفتم آمارش در آوردم طرف نامزد داره.

_واقعا؟ از کجا میدونی؟ شاید دروغ گفتن.

_نه مطمئنم، شماره موبایلش از یکی گرفتم بعد هکش کردم.

مهسا نگاهی بهم انداخت.

_واقعا تو ديگه کی هستی؟

_برای ما هکر ها اف داره بخوایم، درباره یکی از این و اون تحقیق کنیم.

_خانم شما که تکنولوژی و فناوری سرت میشه چرا هنوز ی کارت بانکی نداری؟

_حالا خیلی مهمه؟

_کارات راحت تر انجام ميشه.

_اون طوری خیلی بده به اون اکتفا می کنی، ی موقع میری خرید و یادت میره موجودی نداره یا ممکنه توی زدن صفر ها اشتباه بکنی، یا اگه کیفت بزنن کل پولت میره اون طوری لااقل نصف پولت میدزدن.

_اینم حرفیه.

ی چند ساعتی باهم گپ زدیم و بعد رفت خونش من مثل همیشه تنها شدم.

مهسا نوه آقای مرادی بود، تو هجده سالگی مادر و پدرش باهم از دست میده دکتر ها میگفتن زنده موندن خودش هم معجزست
سه ماه توی کما بود، بعد که به هوش اومد رفت پیش پدر بزرگش که آقای مرادی صاحب خونه من باشه.
الآن هم پزشکی ميخونه دقیقا هم همسن من بیست شیش سال، از اون هم پنهان کرده بودم که چکارم،
اما چون اون هم مثل تمامی آدم های این ساختمان فضول و یک روز رفت سر کمدم که لباس هام را ببینه که یونیفورم و اسم من که روش درج شده بود دیده بود، منم مجبور شدم بگم که پلیسم، اونم که فهمید دوست ندارم کسی بفهمه قول داد که به هیچ کس حرفی نزنه،
اون تنها دوستمه هیچ دوستی حتی توی اداره ندارم.
خیلی برام عزیز جای خواهر نداشتم برام توی این هشت سال که اومده اینجا پره کرده. دختر خیلی خوب و شوخ و شیطونیه.
یکم تلوزيون گشتم هیچ چیز. بدرد بخوری نداشت، رفتم سر گوشیم یکم تو تلگرام گشتم اما حوصلم سر رفته بود دلم ی همصحبت ميخواست.

**++..رمان خانه..++**...

ما را در سایت **++..رمان خانه..++** دنبال می‌کنید

برچسب: سرنوشت,هیلدا, نویسنده: بازدید: 49 تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 17:53

صفحه بندی