عشق آدم برفی به خورشید. 35

خرید بک لینک

_خوب.
_..
_باشه.
_...
_نگران نباش.
_...
_امید... ازت ممنونم.
تماس را قطع کرد و روی مبل کنار هیراد نشست.
خورشید اول از همه به حرف آمد:
_کی بود، خجسته؟
_امید بابا زاده.

سهیل با تعجب پرسید:
_چکار داشت؟
_بهم گفت که رضایت بدم از اون جنازه ی تست گرفته بشه، گفت این طوری ثابت ميشه که خورشید زندست، گفت می خواد کاری کنه که اون جنازه به اسم لیلا بره داخل خاک، گفت این طوری کسی سراغ لیلا نمی گرده و می تونه با اسم آفتاب زندگی کنه، گفت که می تونیم بگیم خورشید حافظه اش را از دست داده و تازه حافظش برگشته و بعد هم اومده.
هیراد گفت:

_خبر نداشت که سیاوش می خواد از آفتاب شکایت کنه یا نه؟
_بهم گفت نگران سیاوش نباشید... تازه اگه شکایت کنه هم دستش به جایی بند نیست.
سهیل نگاهی به دور و اطراف انداخت.
_پس سهند کجاست؟
خورشید آرام زمزمه کرد:
_چند دقیقه پیش دیدم که داشت توی باغ با لیلا با هم قدم می زدند...
از میان درختانی آلبالو و سیب گذشتند.
_پس از اول می دونستی که من واقعا کیم.

_نه... از اول که نه، از موقعی که رفتیم سر اون قبر...از عکس خورشید که اونجا بود همه چیز فهمیدیم.
_پس چرا باز هم کمکم کردید؟
سهند شانه ای بالا انداخت.
_خودمم نمی دونم... شاید دلم کمی هیجان می خواست.
آفتاب نفس عمیق کشید و همانند قبل با شاخه در دستش بازی می کرد که صدای گوشی اش در آمد.
گوشی را از جیب بلیز بلندش در آورد و تماس را وصل کرد:
_بفرمایید؟

_...
_بله خودم هستم.
_...
_آهان، بله شناختم، اتفاقی افتاده؟
_...
_خوب
_...
_الان؟
_...
_نه. مشکلی نیست، میام.
_...
_نه اصلا.
_...

_خدا نگه دار...
تلفن را قطع کرد.
_اتفاقی افتاده؟
_آره، باید برای کار های شرکت همین الآن برم تهران.

_الآن؟!
_آره.
_باشه، من خودم می رسونمت.
_با تاکسی میرم.
_لازم نیست.
***
_خسته ای؟
آفتاب همان طور که سرش را به شیشه تکیه داده بود، جواب داد:

_نه، کار خاصی نبود، تو خسته شدی چهار ساعت توی ماشین نشسته بودی.
_نه بابا...
نگاهی به آفتاب انداخت.
_میگم بنظرت سیاوش کاری انجام میدهد؟
_چه کاری؟
_انتقام گرفتن.
سری تکان داد:
_فکر نکنم... بیشتر نگران امیدم.
_چرا؟
_امید آدم انتقام جویی، میترسم که خودش توی دردسر بندازه.

_بهش نمی خوره.
آفتاب پوزخندی زد:
_همیشه مهم ترین کار ها را کسانی انجام میدن که هیچ وقت کسی ازشون انتظار نداشت.
_حالا مثلا چه کاری می تونه انجام بده؟
_خیلی چیز ها...
_مثلا؟
_کشتن سیاوش...
سهند شکه به آفتاب نگاه کرد اما حرفی نزد.

کمی که گذشت به یک دو راهی رسید، خواست سمت راست بپیچد که صدای آفتاب مانع شد:
_نه، برو چپ... می خوام اونجا را ببینم.
سهند بی حرف اطاعت کرد، آفتاب نگاهش به بیشه زار های پایین بود.
_نگه دار سهند.
سهند آرام نگه داشت.
آفتاب پیدا شد و به لب پرتگاه رفت.
_آفتاب، خطرناک، بیا این طرف تر.
آفتاب همان طور که به پایین نگاه می کرد و خاطرات تصادف را مرورمی کرد گفت:

_نگران نباش.
کمی جلوتر رفت و پایش را روی سنگ گذاشت که از زیر پایش در رفت و به خود همراه سنگ به زمین افتاد و غلت زنان به پایین رفت.
سهند ترسیده به دنبالش دوید و همان طور مراقب بود خود نیوفتد.
به پایین رفت و به پیش آفتاب.
_حالت خوبه؟
آفتاب دستش را روی پایش گذاشت.
_پام درد می کنه.
سهند دستی به پایش زد که آخی گفت.

_نگران نباش، نشکسته، فقط در رفته، شنیدم که یک نفر توی دهی چند کیلو متر اون طرف تر هست که از این کار ها سر در میاره بیا بریم پیشش.
دستش را زیر پای آفتاب گذاشت و بلندش کرد و به سمت ماشین رفت و آن را روی صندلی عقب نشاند.
با لبخندی به آن سمت ماشین رفت و نشست پشت فرمان.
آفتاب همان طور که پایش را مالش میداد خندید:
_داری به چی می خندی؟سهند از آیینه نگاهش کرد:

_یاد دوسال پیش افتادم، اون موقع هم همین طوری بغلت کردم و گذاشتمت توی ماشین.اون موقع فکر نمی کردم ی همچین روز هایی هم ببینم.
آفتاب لبخند تلخی زد:
_کدوم یک از ما فکرش می کردیم ی همچین روز هایی ببینیم.
***
سهند شیشه را پایین داد و رو به مردی که افسار الاغش را به دست گرفته بود گفت:
_ببخشید، پای خانمم پیچ خورده، شنیدم اینجا شخصی هست که بتونه معاینه کنه.

_آهان، خاله بتول میگوید، دوسالی هست که ديگه کار نمی کنه.
_اما حال خانم منم خوب نیست.
مرد کمی فکر کرد:
_حالا من آدرس بهتون میدم، اما بعید بدونم که قبولتون کنه.
***
به در کوفت.
_کیه؟
_با خاله بتول کار داشتم.
پیرزنی در را باز کرد و به سهند نگاه کرد:

_فرمایش.
سهند لبخندی زد:
_سلام خانم، ببخشید پای همسرم درد میکنه، فکر کنم پاش پیچ خورده.
_بهتون نگفتن که من...
_می دونم خانم اما خواهش می کنم، ما اینجا غریبه هستیم.
پیرزن نگاهی به آفتاب انداخت، دلش لرزید.یاد نازگلش افتاد، احساس کرد آن دختر به نازگلش ربطی دارد.
_بیارش داخل پسرم...
سهند آفتاب را بغل کرد و به داخل برد.
***
بی هیچ هدفی در خیابان ها راه می رفت، پوزخندی به حال زارش زد، سیاوش راد به کجا کشیده بود، حتی خانه ای نداشت که برود، حال کارش بی هدف قدم زدن بود.

صدای گوشی اش بلند شد:
_الو.
_الو سیاوش کجایی؟
_خودت کجایی؟ چند روزه غیبت زده.
_می خوام ببینمت.
_کجا؟
_آدرس و ساعت برات اس میکنم.
_اتفاقی افتاده؟
_آره، اتفاقات مهمی افتاده.

بدان هیچ حرفی قطع کرد.
_اتفاقات زیادی هم قراره که بیوفته.
***
آفتاب لبخندی زد:
_خانم، حیف نیست که کارتون نمی خواین ادامه بدید.
_هعی، دخترم تو چی می دونی از دردی که درون قلبمه؟
_خوب بگید، بفهمم.
نگاهش را به آفتاب دوخت و لبخند تلخی زد،آفتاب ناراحت سرش را زیر انداخت:

_ببخشید، قصد فضولی نداشتم.

لبخندی زد:

_نه دخترم ناراحت نشدم... من یک دختر داشتم هم سن و سال تو، کمک دستم بود،یکی یک دونم بود. بیشتر از دوسال پیش بود، شب بود، یک مریض بد حال برام آوردن، برای درست کردن دارو به یک گیاه نیاز داشتم، گیاه همون جایی رشد میکنه که تو خوردی زمین... نازگلم رفت اونجا که از اون گیاه بچینه، اما هیچ وقت برنگشت...تو هم اونجا افتادی، فکر کنم برای همین با دیدنت یاد نازگل افتادم.

آفتاب با تعجب به بتول نگاه کرد:
_ببخشید شما یادتون هست که دقیقا چه تاریخ و ساعتی این اتفاق افتاده؟
_تاریخ دقیق نوزده دی نود و سه بود.
آفتاب سرش گیج رفت، حالا معما جنازه خاک شده در قبر خورشیدبزرگمهر هم کشف شده بود.

***

_فکر می کنی چه اتفاقی افتاده؟

_احتمال میدم، موقعی که ماشین پرت شده پایین نازگل اونجا بوده، احتمالا خورشید که پرت شده بود بیرون اما تو توی ماشین بودی، احتمالا نازگل تو را از ماشین کشیده بیرون و بر میگرده که ببین داخل ماشین کسی هست یا نه که ماشین منفجر ميشه.

آفتاب حرفی نزد.

***
نگاهی به ساعتش انداخت، نمی دانست چرا امید اینجا و این وقت شب با او اینجا قرار گذاشته بود...
از پشت شیشه نگاهش کرد، تردیدی در دلش افتاد، سیاوش دوستش بود، رفیقش بود... اما رفیقی که همیشه از پشت به او خنجر می زد.
نفس عمیقی کشید و پیاده شد.از پشت سر به او نزدیک شد.
_سیاوش.
از جایش بلند شد:

_امید... چه اتفاقی افتاده، این چه سر و شکلیه؟
_خورشید زندست سیاوش... لیلا هم همین طور.
سیاوش با تعجب به امید نگاه کرد:
_می دونی لیلا همیشه پیشمون بود اما ما نفهمیدیم؟
_منظورت چیه؟
_عشق اولت لیلا بود نه، برای همین رابطه ما را بهم زدی.
سیاوش فقط سکوت کرده بود.
_تو با خورشید بودی، ولش کرده بودی...

**++..رمان خانه..++**...

ما را در سایت **++..رمان خانه..++** دنبال می‌کنید

برچسب: برفی,خورشید, نویسنده: بازدید: 56 تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 17:53

صفحه بندی