عشق آدم برفی به خورشید. 32

خرید بک لینک
_من وقتی پدرم مرد همه چیزم را از دست دادم، من شب عروسیم که فهمیدم بچه ای در کار نیست همه چیزم را از دست دادم... من موقعی که آفتاب وارد زندگیم شد همه چیزم را از دست دادم.
این ها که تو بهشون میگی مال و منال پشیزی برای من نمی ارزن، بردن که بردن... بدرک.

امید دستش را روی شانه ی سیاوش گذاشت:

_سیاوش، آفتاب حتی این خونه را هم مبل فروخته، احتمالا تا چند ساعت ديگه میان... بهتره وسایلت را جمع کنی بریم خونه من.
سیاوش از جایش بلند شد:
_کدوم وسایل؟ مگه نگفتی که تمام دارایی من لباس های توی تنم؟
_راست میگی، ولش کن بیا بریم.
_تو برو.نمی خواد نگران من باشی

_یعنی چی نمی خواد نگران من باشی؟ تو کجا را داری که بری؟ سریع باش میای خونه من.
***
نگاهی به سیاوش که از پنجره به بیرون خیره شده بود انداخت، دلش برای رفیقش می سوخت، بر عکس آن که همه فکر می کردند سیاوش مردی احساساتی بود.
جلوی خانه نگه داشت...
نازنین ماشین امید را که دید با خوشحالی دستش را سمت دستگیره برد، اما وقتی متوجه سیاوش شد،

کارش را متوقف کرد و به آن ها که وارد خانه شدند نگاه کرد.
اندکی بیش از زمان نگذشته بود که موبايلش را در آورد و شماره ای را گرفت و تماس برقرار شد.
_سلام نازنین خانم.
_سلام آقا امید.
خیلی وقت بود که از فامیلی به اسم کوچک یک دیگر را صدا میزدند.
_خوب هستید، اتفاقی که نيافتاده.
_نه فقط می خواستم باهاتون حرف بزنم.
_خیلی عالی میشه چون منم یک حرف هایی با شما دارم.

_پس میشه بیاید پایین؟
_پایین؟
_بله من الآن دم در هستم.
_چشم الآن میام.
نازنین تماس را قطع کرد و آرام از ماشین پیاده شد.
در خانه باز شد و امید بیرون آمد.
جلو رفت و سلام کرد:
_اتفاقی افتاد؟ اومدم ببینمتون که سیاوش راد را دیدم، انگار حالش مساعد نبود.
_همین طوره، میگم شما چی درباره ی آفتاب راد و خجسته بزرگ مهر می دونید؟

_برای چی؟
_آفتاب با کمک خجسته تمام اموال سیاوش بالا کشیده الآن سیاوش از من و تو هم فقیر تره.
نازنین با شک به امید نگاه کرد:
_اما چطور ممکنه؟
_نازنین خانم چرا به من نگفتید که خجسته باقری همون خجسته ی بزرگمهر هست؟
نازنین سرش را به زیر انداخت:
_این طور سلاح دونستم.

_اما این سلاح دونستن شما باعث شد که رفیقم به خاک سیاه بشینه.
_من فقط یک احتمال میدم یک احتمال مسخره و تقریبا غیره ممکن.
_چه احتمالی؟
_اینکه آفتاب راد، همون خورشید بزرگمهر باشه.
چندین ثانیه سکوت و بعد قهقه بلند امید در فضای ساکت و آروم کوچه پیچید.
دوباره به نازنین نگاه انداخت و با خنده گفت:
_اون آفتابی که من دیدم یک افعی بود.نه، نه، نه، خورشید اونقدر مظلوم و آروم بود که حتی اگه زنده باشه به فکر انتقام نباشه، اصلا انتقام چی، سیاوش که بلایی سر خورشید نیاورده.

_پس خجسته بزرگمهر چی میگفت؟
_چه می دونم لابد از مرگ خواهرش دیوونه شده.
نازنین سری تکان داد و نفش را آه مانند و بلند و طولانی بیرون فرستاد.
_من سعی می کنم تا آفتاب و خجسته را پیدا کن...
_نه.
کلام "نه" را آنقدر بلند و محکم گفت که نازنین گویا لال شد، تا بحال امید را آنقدر عصبی ندیده بود.

_نه، نه نازنین تو ديگه حق نداری توی این ماجرا دخالت کنی، فهمیدی؟ حق نداری، فعلا بی خیال این ماجرا میشی.اگه بفهمم کاری انجام دادی،دیگه نه من نه تو.
نازنین با بهت به امید نگاه کرد:
_ازت خواهش می کنم نازنین چند روز بی خیال بشو.
نازنین سرش را به زیر انداخت.
_باشه قبول...
سرش را بالا گرفت و در چشمان امیدنگاه کرد:

_اما تو هم قول بده... قول بده که خودت را توی دردسر نمی دازی.
امید چشمانش را دوخت به چشمان نازنین.
_شب، خطرناک آروم رانندگی کن.
رویش را برگردانند و قدمی به جلو گذاشت:
_امید...
ایستاد، اما خیر ایستادن نبود گویا توان حرکت نداشت گویا با دو میخ پاهایش را به زمین کوبیده بودند، مانند مجسمه خشک شده بود و حرکت درتوانش نبود.

دلش لرزید... اولین بار بود که او را بدون پسوند و پیشوندی صدا میزد،اولین بار بود که امید خالی صدا میزند. ته دلش لرزید، لرزشی که فقط یک بار در عمرش تجربه کرده بود... لرزشی شیرین، دقیقا مانند لرزشی که در روزی که لیلا بله را به اون گفته بود داشت.
نفس عمیقی کشید.
دوباره عاشق شده بود، دوباره دل بسته بود به کسی...
قطره ای اشک از گوشه چشمانش سرازیر شد.

_خداحافظ نازنین، مراقب خودت باش.
به سختی به پاهایش حرکت داد و به راه افتاد.
او رفت اما نازنین مانند امید توانش را نداشت، توان جدا کردن پاهایش از زمین... توانش را نداشت.

نگران بود، نگران عشقش... میترسید بلایی سر خود بیاورد و او نتواند برایش کاری کند.
***
"_ توی ماشین دو تا دختر بوده، شک کردم عکس لیلا خانم نشونش دادم گفت خودش....
_امید، یک چیز جالب فهمیدم.

_چی؟

_آفتاب دقیقا همون روزی به دنیا اومده که خورشید مرد، نوزده دی....

_چه احتمالی؟
_اینکه آفتاب راد، همون خورشید بزرگمهر باشه.... "
دستانش را لای موهایش فرو برد و شقیقه های را ماساژ داد، دیگر داشت دیوانه میشد.
نگاهش به نامه ای که کنارش روی مبل بنفش رنگ بود کشیده شد.
به نامه چنگ زد و آن را برداشت، نامه را برداشت و شروع کرد به دوباره خواندن.

اما کم کم به جای توجه کردن به مفهوم و کلامت، توجهش به دست خط جلب شد، دستانش شروع کرد به لرزیدن.
سریع نامه را روی میز رها کرد و به سرعت به اتاق رفت، ساعت 02:37 دقیقه بود و به زور قرص های خواب توانسته بود سیاوش را وادار به خواب کند.
آرام کشو را گشود و دفتری را از آن برداشت.
تا رسیدن به پذیرایی در دلش دعا می کرد که اشتباه کرده باشد که دست خط مطابقتی با هم نداشته باشند.

اما صدای آفتاب که آن روز بیش از حد شبیه به لیلا بود،از ذهنش بیرون نمی رفت، دفترچه قهوه ای را گشود و نامه را کنارش گذاشت، این امکان نداشت اما دست خط ها یکی بودند...
دیگر داشت دیوانه میشد.
یعنی واقعیت داشت؟ یعنی لیلا زنده بود؟
***
زنگ را برای بار هفتم به صدا در آورد اما کسی پاسخگو نبود.
نگاهی به ساعت مچی اش انداخت، نفس اش را فوت کرد به بیرون ساعت دوازده و نه دقیقه بود.

دوباره دستش را روی زنگ برد که در باز شد. امید لبخندی بر لب آورد.
_سلام خانم.
خانم تقریباً مسن با آن چادر مشکی اش نگاهش را به امید دوخت.
_علیک سلام.
_ببخشی خانم، من با آقای صابری کار داشتم، هر چی زنگ می زنم جواب نمیدن،شما می دونید کجا هستند؟
_بله پریروز با چند تا از مهمون هاشون رفتند ویلای شمالشون.
_مهمون هاشون؟ ببخشید این مهمون هایی که میگویید ی خانم مو بلوند و چشم آبی، با یک خانم مو مشکی و ی مرد چهار شونه نبودند؟

_چرا، خودشون بودند.
_ببخشید ميشه آدرس ویلای شون را بدید.
_ببخشید اما من شما را نمیشناسم، نمی تونم همچنین کاری را انجام بدم.
_خانم استدعا دارم، قضیه مرگ و زندگیه.
زن با اکراه کمی جلو آمد و یکی از زنگ ها را فشرد.
_کیه؟

_سلام مهری جون، منم مرضيه.
_سلام مرضيه جون، اتفاقی افتاده؟
_مهری جون، تو آدرس ویلای دکتر صابری را داری؟
_من نه ولی پسرم سیامک داره.
_ميشه ازش بپرسی بهم بگی؟
_باشه مرضيه جون.
صدای زن پشت آیفون چند دقیقه ای قطع شد که آن چند دقیقه برای امید عذاب آور بود، بعد از چند دقیقه آدرس را گفت.
امید آدرس را حفظ کرد و به راه افتاد. امید که دور شد زن پشت آيفون به صدا در آمد:

_حالا مرضيه جون آدرس ویلای دکتر صابری را می خواهی چکار؟
_من نمی خواستم مهری جون، ی آقایی اینجا بود که گفت قضیه مرگ و زندگیه، اون آدرس می خواست.الآن هم رفت.
_وای مرضيه جون چرا زودتر نگفتی اگه ی اتفاقی بیوفته چی؟
_از صدا و حالاتش فهمیدم قضیه جدید.
_ایشالا که اتفاق بدی نمی افته.
_ایشالا.

***

**++..رمان خانه..++**...

ما را در سایت **++..رمان خانه..++** دنبال می‌کنید

برچسب: برفی,خورشید, نویسنده: بازدید: 71 تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 17:53

صفحه بندی