
xa0 امروز تصمیم گرفتم بعد از یک سال شروع کنم به نوشتن، نوشتن خاطرات چند سال پیش و اتفاقی که مسیر زندگی من خود خواه را تغییر داد. روز اول که برای دومین بار اسمش شنیده بودم به خوبی به یاد می آوردم از دفتر سرهنگ تازه در اومده بودم کارد میزدی خونم در نمی اومد.همون موقع بود که عبدالله که داشت با چند تا بچه ها حرف میزد ازشون خدافظی کرد و به سمت من اومد. _سلام سرهنگ چکارت داشت؟ _ماموریت بهم داد. _خوبه که ت...
ادامه مطلب
xa0 یکم تلوزيون گشتم هیچ چیز. بدرد بخوری نداشت، رفتم سر گوشیم یکم تو تلگرام گشتم اما حوصلم سر رفته بود دلم ی همصحبت ميخواست.یکی که از این تنهایی درم بیاره، رفتم توی مخاطبینم ی لحظه دلم گرفت کاش توی مخاطبانم یکی داشتم که به اسم خواهر که باهاش درد دل می کردم،یا برادر که باهاش جربحث کنم یا حداقل پدری که منتظرش میموندم که وقتی داد میزد از ترس بلرزم یا یکی به اسم مادر که سرم قر بزنه مراقب باشه که لباس گر...
ادامه مطلب
xa0 اس باز کردم:_بهتره یاد بگیری چطوری با مافوقت رفتار کنی... اینم آدرس محضر. پوف خدایا خودت بهم صبر بده از دست این مرد. بلند شدم قرص های سر دردم را خوردم و رفتن خوابیدم. **** ساعت ده ربع بود که بالاخره در محضر باز شد و خانم خانم ها وارد شدن،نگاهش کردم سفیدی چشماش به قرمز میزد، احتمالا دیشب نخوابیده بود. یک دفعه یاد حرف دیشبش افتادم."نترس من ی اشتباه دو بار تکرار نمی کنم سالم سالمم خودکشی هم نکردم"ی...
ادامه مطلب