اس باز کردم:
_بهتره یاد بگیری چطوری با مافوقت رفتار کنی... اینم آدرس محضر.
پوف خدایا خودت بهم صبر بده از دست این مرد.
بلند شدم قرص های سر دردم را خوردم و رفتن خوابیدم.
****
ساعت ده ربع بود که بالاخره در محضر باز شد و خانم خانم ها وارد شدن،
نگاهش کردم سفیدی چشماش به قرمز میزد، احتمالا دیشب نخوابیده بود.
یک دفعه یاد حرف دیشبش افتادم.
"نترس من ی اشتباه دو بار تکرار نمی کنم سالم سالمم خودکشی هم نکردم"
یعنی برای چی خودکشی کرده بود؟؟
از این فکر ها بیرون اومدم آروم اومد کنارم نشست انگار ناراحت بود،
با صدای سرهنگ به خودم اومدم.
_خوب حاج اقا می تونید صیغه محرمیت بخونيد.
_خوب عروس خانم، پدرتون فوت کردن یا در قید حیات هستند؟
_نمی دونم حاج آقا.
با تعجب به طرف برگشتم، یعنی چی که نمی دونست؟
سوال منو حاج آقا گفت:
_یعنی چی دخترم؟
_حاج آقا من وقتی پنج سالم بود پدرم منو گذاشت جلوی در پرورشگاه و رفت.
اون اسمی هم که به عنوان پدر و مادر تو شناسنامه ام نوشته شده در واقع اسم کسانی که توی پرورشگاه از من مراقبت می کردن.
یک لحظه دلم براش سوخت، یعنی واقعا پدرش اون را گذاشته پرورشگاه؟
حاج آقا حرفی نزد و صیغه محرمیت باری یک سال خوند...
***
نگاهش کردم داشت آروم آروم قدم میزد.
رفتم جلو.
_هیلدا...
به طرفم برگشت و با اخم نگاهم کرد.
_بله آقای سپهر.
_ما الآن زن و شوهر حساب میشیم، می تونی با اسم کوچیک صدا کنی، اما چون از اسم رحمان خوشم نمياد سپهر صدام کن.
_کارتون چیه آقای سپهر.
اخمام تو هم کشیدم خودش دوست نداشت این جنگ تموم بکنیم.
_می رسونمت خونت.
_اولا ممنون، اما لازم نیست،
من اونجا آبرو دارم،کسی من رو با شما و این ماشین ببین فکر های بد میکنه.
بعد هم من خونه نمیرم وقت دکتر دارم راهش هم دوره سختتون میشه.
_حالا که چشم بسته ازدواج کردم می خوام بهتر بشناسمت.
_ازدواج ما سوریه و سوری خواهد ماند. ممنون ولی بعدا هم میشه با هم آشنا بشیم.
اخمام که همه رو می ترسوند توهم کردم.
_هر طور مایلی خوبی هم بهت نیومده.
سریع حرکت کردم، زیاد دور نشده بودم که صدای بوق و ترمز ماشین شنیدم.
ایستادم از آینه نگاه کردم چشمام چهار تا شد برگشتم از شیشه دیدم هیلدا نشسته روی زمین.
سریع رفتم پایین راننده هم پیاده شده بود.
_آقا حواست کجاست؟
_ببخشید ولی من بی تقصیرم خود خانم یک دفعه پریدن جلوی ماشین.
رفتم طرفش روی زمین نشستم.
_حالت خوبه؟
سری تکون داد.
_تو که خدا پیغمبر حالیت میشه چرا راه به راه خود کشی میکنی؟
دستش روی سرش گذاشت و گفت:
_کی گفته من می خواستم خودکشی کنم؟ فقط نفهمیدم ماشین داره میاد.
_دستت بردار ببینم سرت چی شده؟
_چیزی نیست نگران نباش.
عصبی دستش کشیدم از گوشه سرش داشت خون می اومد.
_داره خون میاد.
_خوب بیاد بدرک.
_نگاه کن هیلدا تو از الآن دست من امانتی، بفهم حالا هم بیا بریم بیمارستان.
پوزخندی زد.
_امانت کی؟ من که کسی را ندارم که بخواد منو به تو امانت بسپره.
_هه سرهنگ تورو به من امانت سپرده، حالا هم بیا بریم.
_نمی خواد خوبم.
پوفی کشیدم.
_خود دانی.
بلند شدم رفتم.سوار ماشین شدم و از آینه جلو دیدم که بلند شد و لنگان لنگان رفت.
پوفی کشیدم و راه افتادم.
****
از روی صندلی معاینه بلند شدم و روی صندلی جلوی میز نشستم.
_چند وقت تار میبینی؟
_تار نمی بینم فقط بعضی مواقع یک چیز های دور نمی بینم.
_چرا زود تر نیومدی؟
_پول نداشتم.
نگاهم کرد، هیچ موقع نفهمیدم چطوری که همه چشم پزشک ها عینکی هستند.
_شغلت چیه؟
_پلیسم،... پلیس فتا.
توی نسخه چیزی نوشت.
_یکم مراقب سلامتیت باش، چشمات ضعیف شده،
همین الآن باید بری عینک فروشی و عینک تهیه کنی، ی قطره هم برای چشمات نوشتم که هر شب قبل از خواب دو تا قطره اش را بریز تو چشمات.
_ببخشید قیمت عینک تقریبا چند در میاد؟
_زیاد نمی شه، سیصد و سی چهل تومن.
پوزخندی زدم، برای امثال شما ها این پول ها زیاد نیست.
_اگه استفاده نکنم چی؟
نگاهم کرد.
_چشمات همین طور ضعیف تر میشه تا جایی که ممکن دیگه چیزی نمی بینی، اگه به فکر سلامتیت هستی زودتر عینک تهیه کن.
حرفی نزدم، نسخه را برداشتم و با خدا حافظی آروم اومدم بیرون.
***
نگاهی به خونه نقلیم انداختم، معلوم نبود کی دوباره میدیدمش،
شاید هیچ موقع دیگه نگاهم به این خونه نیوفته.
لبخند تلخی زدم اگه بمیرمم کس خاصی از این دنیا نرفته.
زنگ در زده شد رفتم و در باز کردم مهسا پشت در بود لبخندی غمناکی زدم که پرید بغلم.
_قول بده زود برگردی، بدون تو خیلی تنها میشم.
_تو عمرم هیچ موقع قولی ندادم که فکر کنم نتونم بهش عمل کنم.
_هیلدا...
_مهسا من رفتنم با خودمه برگشتم برگشتم با خدا.
_میشه این حرف هارو نزنی.
_باشه عزیزم، دلم برات تنگ ميشه.
_میشه نری؟
_دیوونه معلومه که نميشه.
یکم توی بغلم گریه کرد که از خودم جداش کردم.
_حالا فیلم هندی بازی در نیار می دونی خوشم نمياد.
رفتم توی خونه و ساک دستی لباسم برداشتم و برگشتم دم در و در خونه را بستم.
_اگه می تونستم باهات تا فرودگاه می اومدم.
_می دونم عزیزم توقعی ازت ندارم، فقط مهسا جان اگه دیگه ندیدیم حلالم کن.
_هیلدا...
_خواهش می کنم مهسا.
_خیالت راحت تو بدی در حق من نکردی، اگه کردی حلاله.
برای آخرین بار بغلش کردم که مهری خانم از پله ها اومد بالا.
_وا هلیا جان ساک بستی، به سلامتی جایی میری؟
_سلام مهری خانم، ی سفر کاری برام پیش اومده باید برم.
اخماش تو هم کرد.
_تنها؟
_نه با دو تا از دختر های دیگه شرکت.
اخماش باز کرد.
_پس انشالله به خوبی بری و برگردی.
_ممنون مهری خانم.
برگشتم به طرف مهسا.
_مهسا من دیگه میرم.
_آخ یک دقیقه صبر کن برم آب و قرآن بیارم.
**
ریحانه را بغل کردم و سفت به خودم فشردن شاید هیچ موقع دیگه نمی دیدمش.
_داداشی زود برگرد.
_باشه فدات بشم.
قرآن جلوم گرفت، بوسیدم و از زیرش رد شدم.
سوار ماشین شدم بابام نشست پشت فرمون و مامانم عقب، قرار بود یاس بیاد فرودگاه.
پدرم راه افتاد از آئینه جلو دیدیم که ریحانه آب را پشت سرمون ریخت، یعنی برمیگشتم؟
از ماشین پیاده شدیم توی فرودگاه چشم چرخوندم هیلدا را دیدم که یک گوشه کز کرده بود و سرهنگ و عبدی و یکی دیگه از سرگرد ها یک طرف ایستاده بودن.
با پدر و مادرم رفتیم طرفشون.و شروع به سلام و احوال پرسی کردیم به هیلدا نگاه کردم که آروم بلند شد و مقنعه اش را درست کرد و سلامی زیر لب گفت که به زور شنیدم. پرواز تاخیر داشت.
_سپهر...
به پشت برگشتم یاس بود، بی توجه به کسانی که اونجا هستند پرید بغلم.
_ترسیدم دیر برسم رفته باشی.
_فعلا که نرفتم.
_مراقب خودت باش.
_تو هم همین طور.
از بغلم بیرون اومد.
_نگران چیزی نباش فقط به ماموریت فکر کن و سعی کن زود برگردی.
_باشه.
بازم پدر و مادر و عبدالله بغل کردم، تمام مدت نگاهم به هیلدا بود که با ی لبخند تلخ نگاهم میکرد انگار توی دنیای خودش سیر می کرد.
منو هیلدا کنار هم ایستادیم، هیلدا با لبخند به یاس سلام کرد اما یاس خیلی خشک جوابش داد، کار سختی نبود تشخص اینکه بفهمم هیلدا ناراحت شد.
با صدای سرفه سرهنگ به سمت سرهنگ برگشتم.
_من شما دوتا را اول به خدا بعد به هم دیگه میسپارم سعی کنید از توانایی های یک دیگه استفاده کنید. شما دوتا دشمن همدیگه نیستید، شما دوتا دوست همدیگه و دارای دشمن های مشترک هستید.
باهم سازش داشته باشید.
بعد با لبخند به من گفت:
_رحمان هیلدا دختر خونده منه مراقبش باش.
چهره ناراحت هیلدا دیدم.
_سرهنگ من از بچگی خودم گیلیم خودم از آب کشیدم بالا هیچ نیازی هم به پرستار و نگهبان ندارم.
بعد جوری که معلوم بود طرف مقابلش یکم غیر از سرهنگ گفت:
_درضمن آقا ی سپهر فقط همکار بنده هستند و بس.
سرهنگ لبخندی زد.
_می دونم هیلدا مهرجو، خوب میشناسمت امید وارم این بار هم سربلندم کنید.
_مطمئن باشید سرهنگ، تا آخرین قطره خونم از این کشور و مردمش دفاع می کنم.
_می دونم مهرجو بهت ایمان دارم...سپهر بیا این طرف باهات کار دارم.
دنبال سرهنگ راه افتادم.
**++..رمان خانه..++**...